كام آن و كامگار لشكر او بسه فوج افتاده عين و شين و قاف - ترك او عين است عيّارى كه بر قلب هركه زند اثرى از آن قلب و نشانى از آن قالب باقى نگذارد و شين امير ميانه اوست شه زورى كه به شوكت و شهامت او شيران شرزه را صد نوع روباهبازى دهد - قاف ساقهء آن لشكر است ، قهرمانى قلّاع و قامع دلهاست - مبادا كه اين لشكر در بلاد سلامت گذر كند كه گرد فنا از عالم بقا برآرد - بيت
عشقت خراب كرده دلم همچنين بود * هرگه كه پادشاه به دريا كند دخول
حكايت در آنچه مهتر سليمان عليه السلام لشكر بوادى نمل برد مورى كه مقدّم بود باصحاب خود گفت
ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ
يعنى به مسكنهاى خود در رويد نبايد كه سپاه جاه اين شاه عالى بارگاه شما را زير پاى سپرد - مورى كه وى مشتاق دستبوس سليمان بوده حالى حيله انگيخت تا حكايت او بسمع پادشاه برسد - او مىدانست كه از سليمان و