قصه كه داستان عشق نيست آن را بدست نبايد گرفت - هر نامه كه برو عنوان عشق نيست به آب نسيان بايد شست - مملكت دل بىپادشاه عشق مهمل و معطّل است - به هر دل كه عشق درون آن پادشاه شد ، ممالك آن جهان و اين جهان در تحت صرف آورده - به هرچه آن پادشاه مثال دهد مگر امتثال بر ميان جان بايد بست - هرچه اشارت عقل است درو عقده بسيار است و هرچه تلقين طبع است دبدبه و بفرمان يار است - حكم معتبر حكم عشق است - هرچه عشق گويد درو چون و چرا نبايد رفت - بىتامل مثال آن را قبول بايد كرد و همچنين صورت تست كه اصلاح آن سرى و اين سرى درو جمع است - حكايت اهل دلى در راهى مىرفت - جماعتى را ديد كه از پيش آمدند - از ايشان پرسيد كه شما كجا بودهايد ؟ ايشان گفتند كه در تذكير شيخ ابو سعيد ابو الخير بودهايم - اين سايل كه اين سخن بشنيد در رقص شد او را گفتند بارى بپرس كه او چه گفت - گفت پرسيدن چه حاجت ست - من مىدانم هرچه او گفته باشد خوب گفته باشد -
رساله مخ المعانى ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: امير حسن علاء سجزى دهلوى
ص٨٦