نيلوفر اگرچه مستغرق درياى محبت است اما اين محنت عشق كه ذرّهء سرگردان دارد نه در نيلوفر مىتوان يافت ، نه در حربا - نيلوفر و حربا در غيبت آفتاب وجود خود را موجود مىيابند بر خلاف ذره كه بقاى او مقابله بقاى محبوب است - و پس هر بامداد كه آن زيباروى آفاق از مطلع حسن طالع گردد و ذره مسكين را بينى عاشقوار در هواى معشوق رقصكنان پيدا مىشود - شبانگاه آن تاجور تخت افلاك كه خسرو ستارگان نام اوست ، چون به سرحد غروب نزول كند و نشانه ناموس او در پردهء حجب بدارند ، نام و نشان ذره در جهان نماند - مصرع
با وجودت زمن آواز نيايد كه منم
احسنت اينكه عشقى بصدق و اتحادى به حق -
نكته عشق را مدارج و معارج فراوان است - هرچه ره به جانان مىبرد پايهء اعلى همان است و هرچه غير آن است حاشا كه مجلس نگونسارى مطلق حكم نتوان كرد - كمال