شب را چون او با رايات عالمكشاى خود به خمخانه مغرب برد ، من گرد خيمه خونآلوده خود را فراهم گيرم و همه شب پرده اوراق بر روى خود فراز كنم و بىآن چشمهء نور تا صبح چشم باز نكنم -
نكته اى نيلوفر ماه نايب آفتاب است - همه روز با نوار آفتاب مىسازى شب چرا با صورت ماه عشق نبازى - معاذ الله به مملكت عشق شركت نبايد - چشمى كه بجمال محبوبى باز شد ، باز نظر او به هيچ صيدى پرواز نكند - دلى كه در عشق دلارامى چاك شد ، سر سوزنى با مهر ديگران پيوند نگيرد -
حكايت شبلى را قدس الله سرّه العزيز دخترى بود پنجساله - روزى از راه ملاطفت به او گفت دوست بابا - دختر جواب داد من دوست و او دوست ، دو دوست در يكدل نه نيكوست - شعر
حسن گه عشق مىورزى چنين بر جان چه مىلرزى * به يكدل درنمىگنجد غم جان و غم جانان