كه عاشق آفتاب باشى ، او در آن جلال به جلوهء جمال خود مشغول تو به زاويه ادبار و خرابه محنت بر سر خارى برآمده و چشم بر گل رخسارهء او داشته و نظر بر منظر آراسته او گماشتهء و زمان زمان در مقابله فراوان مراد حالى بحالى مىكردى و از رنگى به رنگى مىشوى - چكنم سلطان عشق ، سراپردهء عزّت در صحراى سينهء من خاكسار نصب كرد - مرا ياراى آن نه كه بساط قربت معشوق بقدم انبساط بسپرم كم از آنكه از دور بر سجاده استطاعت سجدهء طاعتى بجا آرم - بيت
پنهان مشو كه خواهم نظارهء ز دور * تا آنكه ز آفتابى هم يك نظر رسد
نكته بيچاره عاشق كه دست طلب او از دامان مراد كوتاه باشد و راه رجاى او بر سمت مقصود مسدود و از گلزار وصلت دوست به نسيمى قانع شود و از آفتاب طلعت او به نظارهء راضى ، چنان كه حربا نتوانست تا بذات آفتاب رسد هم بصفات او دل خوش كرد ، به پرتوى كه اثر قربت او داشت