[ آفتاب ]
فصل يك معنى عين آفتاب است - عشق آفتابى است كه زوالى ندارد - اين آفتاب به روزن دل هركه گذر داشت ذرهء از هستى او باقى نگذاشت - اين آفتابى است كه طلوع او از فلك درد است و غروب او در دل دردمندان - هر سوخته تاب اين نيارد و عيسى صفتى بايد كه همصحبتى اين آفتاب تواند كرد -
نكته آفتاب عشق را نورى است تام ، ناتمامان سر نتوانند دهد - اى آفتاب در تو همه صفات عشق ديده مىشود و علامات محبت معاينه مىافتد - سوزى كه در تست از تف عشق نشان دارد - اين معنى را هم زردى روى تو در روى تو گواهى مىدهد مگر تو عاشقى ؟ گفت آرى من عاشقم - اى آفتاب تو عاشق كيستى ؟ گفت من عاشق درياام ، نهبينى كه فروشدن من همانجاست
تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ
اى آفتاب در فروشدن چرا مىلرزى ؟ گفت چرا نلرزم هر بامداد در هواى اين محبوب پيراهن صبح بر خود مىدرم و ديوانهء واژگونهء گرفته و سر و پا يكى كرده روى در صحراى فلك مىنهم