195 [ هيچكس نيست كه منظور مرا ناظر نيست ]
ش
هيچكس نيست كه منظور مرا ناظر نيست * گرچه بر منظرش ادراك نظر قادر نيست
اى كه از ذكر بمذكور نمىپردازى * حاصل از ذكر زبان چيست چو دل ذاكر نيست
نسبت ما مكن اى زاهد نادان بفجور * زانكه سرمست مى عشق بتان فاجر نيست
گرچه خلقى شدهاند از غم ليلى مجنون * هيچكس بر صفت قيس بنى عامر نيست
هر دل خسته كه او صدرنشين غم تست * غمش از وارد و انديشهاش از صادر نيست
ز آتش عشق تو آن سوز كه در باطن ماست * ظاهر آنست كه بر اهل خرد ظاهر نيست
گر ز سوداى تو اى نادرهء دور زمان * خبر از دور زمانم نبود نادر نيست
چون توانم كه به پايان برم اين دفتر از آنك * قصّهء عشق من و حسن ترا آخر نيست
من به غير تو اگر كافرم انكار مكن * كآنكه دين در سر آن كار كند كافر نيست
به صبورى نتوان جستن ازين درد خلاص * زانكه نافع نبود صبر چو دل صابر نيست
اى عزيزان اگر آن يوسف كنعانى ماست * هركه او را به دو عالم بخرد خاسر نيست
قاصرست از خرد آنكس متصوّر باشد * كه ز او صاف تو ادراك خرد قاصر نيست
گرچه خواجو ز تو يك لحظه نگردد غائب * آن دمم با تو حضورست كه او حاضر نيست
نه من دلشده دارم سر پيوندت و بس * كيست آن كش سر پيوند تو در خاطر نيست
196 [ عشق سلطانيست كو را حاجت دستور نيست ]
ش
عشق سلطانيست كو را حاجت دستور نيست * طائران عشق را پروازگه جز طور نيست
كس نمىبينم كه مست عشق را پندى دهد * زانكه كس در دور چشم مست او مستور نيست
دور شو كز شمع عشق آتش به نزديكان رسد * وانكه او نزديك باشد گر بسوزد دور نيست
من به مهر دل به پايان مىرسانم روز را * زانكه بىآتش درون تيرهام را نور نيست
ملك دل را تا بكى بينم چنين ويران و ليك * تا نمىگردد خراب آن مملكت معمور نيست