103 [ كارم از دست دل فروبستست ]
س
كارم از دست دل فروبستست * عقلم از جام عشق سرمستست
زلف او در تكسّرست و ليك * دل شوريدهحال من خستست
با دلم كس نمىكند پيوند * بجز از حاجبش كه پيوستست
هركجا در زمانه دلبنديست * دل در آن زلف دلگسل بستست
يا رب اين حورى از كدام بهشت * همچو مرغ از چمن برون جستست
با منش هركه ديد مىگويد * فتنه بنگر كه با كه بنشستست
عجب از سنبل تو مىدارم * كه چه شوريدهء زبردستست
دل ريشم چو در غمت خون شد * مردم ديده دست ازو شستست
گرچه بگسستهاى دل از خواجو * به درستى كه عهد نشكستست
104 [ خطى كز تيره شب بر خور نوشتست ]
ح
خطى كز تيره شب بر خور نوشتست * چه خطّست آنكه بس درخور نوشتست
اگرچه درخورست آن خط و ليكن * خطا كردست كان برخور نوشتست
خطا گفتم مگر سلطان حسنش * براتى بر شه خاور نوشتست
وگرنى اجرى خيل حبش را * خراج روم بر قيصر نوشتست
و يا توقيع ملك دلبرى را * مثالى بر مه از عنبر نوشتست
به شيرينى بتم بستست گوئى * بدان افسون كه بر شكّر نوشتست
همه راز نهانم مردم چشم * بياقوت روان بر زر نوشتست
تو گوئى منشى ديوان تقدير * مرا اين در ازل بر سرنوشتست
به چشم عيب در خواجو مبينيد * چو مىدانيد كاينش سرنوشتست
105 [ جان ما بر آتش و گيسوى جانان تافتست ]
س
جان ما بر آتش و گيسوى جانان تافتست * سنبلش در پيچ و ما را رشتهء جان تافتست
آن دو افعى سياه مهره بازش از چه روى * همچو ثعبان بر كف موسى عمران تافتست
جادوى مردمفريب او چو خوابم بسته است * زلف هندويش چرا نعلم بدانسان تافتست