110 [ دلبرا خورشيد تابان ذرّهئى از روى تست ]
ح
دلبرا خورشيد تابان ذرّهئى از روى تست * اهل دل را قبله محراب خم ابروى تست
تا شبيخون برد هندوى خطت بر نيمروز * شاه هفت اقليم گردون بندهء هندوى تست
شهسوار گنبد پيروزه يعنى آفتاب * بارها افتاده در پاى سگان كوى تست
ذرّهئى گفتم ز مهرت سايه از من برمگير * كآفتاب خاورى در سايهء گيسوى تست
نافهء مشك ختن گر زانكه مىخيزد ز چين * زلف را بفشان كه صد چين در شكنج موى تست
هر زمان نعلم در آتش مىنهد زلفت وليك * جان ما خود در بلاى غمزهء جادوى تست
از پريشانى چو مويت در قفا افتادهام * نيكبخت آن زلف هندويت كه هم زانوى تست
با تو چيزى در ميان دارد مگر بند قبا * زان سبب پيوسته او را تكيه بر پهلوى تست
نكهت انفاس خُلدست اين نسيم مشگبيز * يا ز چين طرّهء مشكين عنبربوى تست
گر ترا هردم به سوئى ميل و دل با ديگريست * هركجا خواجوست او را ميل خاطر سوى تست
111 [ پيش صاحبنظران ملك سليمان با دست ]
س
پيش صاحبنظران ملك سليمان با دست * بلكه آنست سليمان كه ز ملك آزادست
آنكه گويند كه بر آب نهادست جهان * مشنو اى خواجه كه چون درنگرى بر بادست
هر نفس مهر فلك بر دگرى مىافتد * چه توان كرد چون اين سفله چنين افتادست
دل درين پيرزن عشوهگر دهر مبند * كاين عروسيست كه در عقد بسى دامادست
ياد دار اين سخن از من كه پس از من گوئى * ياد باد آنكه مرا اين سخن از وى يادست
آنكه شدّاد در ايوان ز زر افكندى خشت * خشت ايوان شه اكنون ز سر شدّادست
خاك بغداد به مرگ خلفا مىگريد * ورنه اين شطّ روان چيست كه در بغدادست
گر پر از لاله سيراب بود دامن كوه * مرو از راه كه آن خون دل فرهادست
همچو نرگس بگشا چشم و ببين كاندر خاك * چند روى چو گل و قامت چون شمشادست
خيمهء انس مزن بر در اين كهنه رباط * كه اساسش همه بىموقع و بىبنيادست
حاصلى نيست بجز غم ز جهان خواجو را * شادى جان كسى كو ز جهان آزادست