وجهى ز برات دلربائى * يا نسخهئى از شب براتست
آخر به زكات حسن ما را * درياب كه موسم زكاتست
خواجو ز تو كى ثبات جويد * ز آن روى كه عمر بىثباتست
101 [ ما هم از شب سايبان بر آفتاب انداختست ]
ح
ما هم از شب سايبان بر آفتاب انداختست * سروم از ريحان تر بر گل نقاب انداختست
بر كنار لالهزار عارضش باد صبا * سنبل سيراب را در پيچوتاب انداختست
حلقههاى جعد چين بر چين مهفرساى را * يكبهيك در حلق جانم چون طناب انداختست
تا كند مرغ دلم را چون كبوتر پايبند * بر كنار دانه دام از مشك ناب انداختست
آن دو هندوى سيهكار كمندانداز را * همچو دزدان بسته و بر آفتاب انداختست
من كه چون زلفش شدم سرحلقهء شوريدگان * حلقهوارم بر در آيا از چه باب انداختست
مردم چشم ار ز چشم من بيفتد دور نيست * چون به خونريزى سپر بر روى آب انداختست
ساقى مستان كه هوش مىپرستان مىبرد * گوئيا بىهوش دارو در شراب انداختست
در رهش خواجو به آب ديده و خون جگر * دل چو دريا كرده و خر در خلاب انداختست
102 [ اى كه لبت آب شكر ريختست ]
ح
اى كه لبت آب شكر ريختست * بر سمنت مشگ سيه بيختست
نقش ترا خامهء نقّاش صنع * بر ورق جان من انگيختست
ساقى از آن آب چو آتش بيار * كآتش دل آب رخم ريختست
با تو محالست برآميختن * گرچه غمت با گِلَم آميختست
در سر زلف تو ز آشفتگى * باز به موئى دلم آويختست
خانهء دل عشق به تاراج داد * عقل ازين واقعه بگريختست
خون دل از ديدهء خواجو مگر * عقد ثريّاست كه بگسيختست