تو در كار و در كار خواجو نبينى * تو بر خوان و هرگز بخوانم نخوانى
901 [ مگر بديده مجنون نظر كنى ور نى ]
ح
مگر بديده مجنون نظر كنى ور نى * چگونه در نظر آيد جمال طلعت ليلى
حديث حسنت و ادراك هركسى به حقيقت * جمال يوسف مصريست پيش ديدهء اعمى
مقيم طور محبّت ز شوق باز نداند * شعاع آتش مهر از فروغ نور تجلّى
كمال معجزهء حسن بين كه غايت سحرست * شكنج زلف چو ثعبان نهاده بر كف موسى
حكايتيست ز حسنت جمال لعبت چينى * نمونهايست ز نقشت نگارخانهء مانى
رخ منوّر و خال سياهت آتش و هندو * خط معنبر و زلف كژت زمرّد و افعى
كجا به صورت و معنى به چشم عقل درآئى * كه هست حسن و جمالت و راى صورت و معنى
چو حسن منظر و بالاى دلفريب تو بينند * كه التفات نمايد بحور و جنّت و طوبى
بجام باده صافى بشوى جامهء صوفى * چرا كه باده نشاند غبار توبه و تقوى
چو چشم مست تو فتوى دهد كه باده حلالست * بريز خون صراحى چه حاجتست بفتوى
به ياد لعل تو خواجو چو در محاوره آيد * كند بمنطق شيرين بيان معجز عيسى
902 [ درباز جان گر آرزوى جان طلب كنى ]
ش
درباز جان گر آرزوى جان طلب كنى * بگذر ز سر اگر سروسامان طلب كنى
در تنگناى كفر فروماندهاى هنوز * وانگه فضاى عالم ايمان طلب كنى
زخمى نخوردى از چه كنى مرهم التماس * دردى نيافتى ز چه درمان طلب كنى
در مرتبت به پايهء دربان نمىرسى * وين طرفهتر كه ملك سلطان طلب كنى
خرمن بباد بردهى از بهر گندمى * وينم عجب كه روضهء رضوان طلب كنى
يك شب بكنج كلبهء احزان نكرده روز * از باد بوى يوسف كنعان طلب كنى
هر چوب كان ز دست شبانى دراوفتد * زان معجزات موسى عمران طلب كنى
آئى بدير و روى بگردانى از حرم * و انفاس عيسى از دم رَهبان طلب كنى
همچون خضر ز تيرگى نفس درگذر * گر زانكه آب چشمهء حيوان طلب كنى
خواجو چو وصل يار پريچهره يافتى * ديوى مگر كه ملك سليمان طلب كنى