71 [ اين باد كدامست كه از كوى شما خاست ]
ح
اين باد كدامست كه از كوى شما خاست * وين مرغ چه نامست كه از سوى سبا خاست
باد سحرى نكهت مشك ختن آورد * يا بوئى از آن سلسله غاليهسا خاست
گوئى مگر انفاس روانبخش بهشتست * اين بوى دلاويز كه از باد صبا خاست
برخاسته بودى و دل غمزده مىگفت * يا رب كه قيامت ز قيام تو چرا خاست
بنشين نفسى بو كه بلا را بنشانى * زانرو كه ز بالاى تو پيوسته بلا خاست
شور از دل يكتاى من خسته برآورد * هر فتنه و آشوب كز آن زلف دوتا خاست
اين شمع فروزنده ز ايوان كه افروخت * وين فتنه نوخاسته آيا ز كجا خاست
از پرده برون شد دل پرخون من آن دم * كز پردهسرا زمزمهء پردهسرا خاست
خواجو بجز از بندگى حضرت سلطان * كارى نشنيديم كه از دست گدا خاست
72 [ اى كه از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست ]
ش
اى كه از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست * كار اسلام ز بالاى بلندت بالاست
شكل گيسوى و دهان تو به صورت حاميم * حرف منشور جلال تو بمعنى طاهاست
شب كه داغ خط هندوى تو دارد چو بلال * دلش از طرّه عنبرشكنت پرسوداست
زمزم از خجلت الفاظ تو غرق عرقست * مروه از پرتو انوار تو در عين صفاست
هركه او مشتريت گشت زهى طالع سعد * وانك در مهر تو چون ماه بيفزود بكاست
پيش آن سنبل مشكين عبيرافشانت * سخن نافهء تاتار نگويم كه خطاست
در شب قدر خرد با خم گيسويت گفت * « اى كه از هر سر موى تو دلى اندرو است
از تو موئى به جهانى نتوان دادن از آنك * « يك سر موى ترا هر دوجهان نيمبهاست »
قطرهاى بخش ز درياى شفاعت ما را * كآب سرچشمهء مهرت سخن دلكش ماست
در تو بستيم به يك موى دل از هر دوجهان * كه به يك موى تو كار دو جهان گردد راست
مكن از خاك در خويش جدا خواجو را * كه بود خاك ره آنكس كه ز كوى تو جداست