سوختم در آتش هجران او * پشّه را بين كز غم شاهين بسوخت
اى بسا خسرو كه او فرهادوار * در هواى شكّر شيرين بسوخت
شمع را بنگر كه با سيلاب اشك * هر شبم تا روز بر بالين بسوخت
چند سوزى اى كه مىسازى كباب * بس كن آخر كاين دل خونين بسوخت
كام جان از قبلهء زردشت خواه * گر دلت چون آذر برزين بسوخت
چون تو در بستان برافكندى نقاب * لاله را دل بر گل و نسرين بسوخت
همچو خواجو كس نمىبينم كه او * در فراق روى كس چندين بسوخت
65 [ صبح كز چشم فلك اشك ثريّا مىريخت ]
ش
صبح كز چشم فلك اشك ثريّا مىريخت * مهر دل آب رخم ز آتش سودا مىريخت
آن سهى سرو خرامان ز سر زلف سياه * دل شوريدهدلان مىشد و در پا مىريخت
چين گيسوى دوتا را چو پريشان مىكرد * مشك در دامن يكتائى و الا مىريخت
شعر شيرين مرا ماه مغنّى مىخواند * و آب شكّر بلب لعل شكرخا مىريخت
در قدمهاى خيال تو به دامن هردم * چشم دريادل من لؤلؤ لالا مىريخت
قدح از لعل تو هر لحظه حديثى مىراند * وز لب روحفزا راح مصفّا مىريخت
چون صبا شرح گلستان جمالت مىداد * از هوا دامن گل بر سر صحرا مىريخت
اشك ازآنروى ز ما رفت و كنارى بگرفت * كآب او دمبهدم از رهگذر ما مىريخت
موج خون دل فرهاد چو مىزد بر كوه * اى بسا لعل كه در دامن خارا مىريخت
عجب ار مملكت مصر نمىرفت برود * زان همه سيل كه از چشم زليخا مىريخت
مردم ديدهء خواجو چو قدح مىپيمود * خون دل بود كه در ساغر صهبا مىريخت
66 [ ياد باد آن روز كز لب بوى جان مىآمدت ]
س
ياد باد آن روز كز لب بوى جان مىآمدت * خط بسوى خاور از هندوستان مىآمدت
هر زمان از قلب عقرب كوكبى مىتافتت * هر نفس سنبل نقاب ارغوان مىآمدت
چون خدنگ چشم جادو مىنهادى در كمان * ناوك مژگان يكايك بر نشان مىآمدت
چون ز باغ عارضت هردم بهارى مىشكفت * هر زمان مرغى به طرف گلستان مىآمدت
در چمن هردم كه چون عرعر خرامان مىشدى * خنده بر بالاى سرو بوستان مىآمدت