گر حيا دارى برو خواجو و دست از جان بشوى * زانك لعل جانفزايش مىبرد آب حيات
60 [ تا كى ندهى داد من اى داد ز دستت ]
ح
تا كى ندهى داد من اى داد ز دستت * رحم آر كه خون در دلم افتاد ز دستت
تا دور شدى از برم اى طرفه بغداد * شد دامن من دجلهء بغداد ز دستت
از دست تو فردا بروم داد بخواهم * تا چند كشم محنت و بيداد ز دستت
بىشكرّ شيرين تو در درگه خسرو * بر سينه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت
گر زانك بهپاى علمم راه نباشد * از دور من و خاك ره و داد ز دستت
تا چند كنم ناله و فرياد كه در شهر * فريادرسى نيست كه فرياد ز دستت
هرچند كه سر در سر دستان تو كرديم * با اينهمه دستان نتوان داد ز دستت
از خاك سر كوى تو چون دور فتادم * داديم دل سوخته بر باد ز دستت
زينسان كه بغم خوردن خواجو شدهئى شاد * شك نيست كه هرگز نشود شاد ز دستت
61 [ اى درد تو درمان دل و رنج تو راحت ]
ش
اى درد تو درمان دل و رنج تو راحت * اشكم نمك آب و جگرخسته جراحت
موج ار چه زند لاف تبحّر نزند دم * با مردمك چشم من از علم سباحت
يكدم نشود نقش تو از ديده ما دور * زانرو كه توئى گوهر درياى ملاحت
دستى ز سر لطف بنه بر دل ريشم * زيرا كه بود در كف كافى تو راحت
مستسقى درويش كه نم در جگرش نيست * او را كه دهد قطرهاى از بحر سماحت
در مذهب صاحبنظران باده مباحست * زينسان كه دهد چشم تو فتواى اباحت
از شرم شود غرق عرق صبح جهانتاب * پيش رخ زيباى تو از روى صباحت
در ديدهء خورشيد چو يكذرّه حيا نيست * آيد بسر بام تو از راه وقاحت
از پسته تنگت ندهد يكسر مو شرح * خواجو كه كند موىشكافى به فصاحت