62 [ چو بر قمر ز شب عنبرى نقاب انداخت ]
ش
چو بر قمر ز شب عنبرى نقاب انداخت * دل شكسته ما را در اضطراب انداخت
به خون ديدهء ما تشنه شد جهان و رواست * كه ديده بود كه ما را درين عذاب انداخت
كباب شد دلم از سوز سينه و آتش عشق * ببرد آبم و خون در دل كباب انداخت
چه ديد ديدهء خونبار من كه يكباره * به قصد خونم ازينسان سپر بر آب انداخت
دل ار به حلقهء شوريدگان كشد چه عجب * مرا كه زلف تو در حلق جان طناب انداخت
بيا كه ساقى چشمم به ياد لعل لبت * ز اشك در قدح آبگون شراب انداخت
عروس مهوش ساغر نگر كه وقت صبوح * نمود طلعت و آتش در آفتاب انداخت
گذشت نغمهء مطرب ز ابر و غلغل ما * خروش در دل نالندهء رباب انداخت
چو زهره ديد رخ زرد و اشك خواجو گفت * كه مهر در قدح زر شراب ناب انداخت
63 [ به سكه مرغ سحرى در غم گلزار بسوخت ]
س
به سكه مرغ سحرى در غم گلزار بسوخت * جگر لاله بر آن دلشدهء زار بسوخت
حبّذا شمع كه از آتش دل چون مجنون * در هواى رخ ليلى به شب تار بسوخت
ديشب آن رند كه در حلقهء خمّاران بود * بزد آهى و در خانهء خمّار بسوخت
اى كه از سرّ انا الحق خبرى يافتهاى * چه شوى منكر منصور كه بردار بسوخت
تو كه احوال دلسوختگان مىدانى * مكن انكار كسى كز غم اين كار بسوخت
صبر بسيار مفرماى من سوخته را * كه دل ريشم ازين صبر جگرخوار بسوخت
زان مفرّح كه جگرسوختگان را سازد * قدحى ده كه دل خستهء بيمار بسوخت
داروى درد دل اكنون ز كه جويم كه طبيب * دل بيمار مرا در غم تيمار بسوخت
تارى از زلف تو افتاد به چين وز غيرت * خون دل در جگر نافهء تاتار بسوخت
بلبل سوختهدل را كه دم از گل مىزد * آتش عشق بزد شعله و چون خار بسوخت
اگر از هستى خواجو اثرى باقى بود * اين دم از آتش عشق تو بهيكبار بسوخت
64 [ آه كز آهم مه و پروين بسوخت ]
س
آه كز آهم مه و پروين بسوخت * اختر بخت من مسكين بسوخت
آتش مهرم چو در دل شعله زد * بر فلك بهرام را زوبين بسوخت