عنبر زلف تو بر كافور مىبندد نقاب * سنبل خطّ تو بر ياقوت مىآرد برات
پرده بر رخ مىكشى و ز ما نمىدارى حجاب * خستگان را مىكشى وز كس نمىباشد حيات
حال مجنون شرح دادن با دلم ديوانگيست * همچون پيش طرّهايت ذكر ليلى ترّهات
تا برفتى همچو آب از چشم دريابار من * پيش جيحون سرشكم مىرود آب فرات
بندهام تا زندهام گر مىكشى ور مىكشى * زخم پيكان تو مرهم باشد و بندت نجات
از دهانت بوسهاى جستم ز كوة حسن را * گفت خاموش اى گدا بر هيچ كى باشد زكات
با خيالت دوش مىگفتم كه مردم از غمت * گفت خواجو گوئيا نشنيدهاى من عاش مات
58 [ اى كه شهد شكرين تو برد آب نبات ]
ح
اى كه شهد شكرين تو برد آب نبات * خاك خاك كف پاى تو شود آب حيات
به شكرخنده ز تنك شكر شورانگيز * تا شكر ريختهئى ريختهئى آب نبات
از دل تنك شكر شور برآمد روزى * كه برآمد ز لب چشمهء نوش تو نبات
گر به خونم به خط خويش برات آوردى * نكشم سر ز خطت زانك به وجهست برات
من كه جز آب فراتم نشود دامنگير * پيش جيحون سرشكم برود آب فرات
آنچنان در صفت ذات تو حيران شدهام * كه نخواهم كه رود جز سخن از ذات و صفات
در وفا چشم ندارم كه ثباتت باشد * كه توقع نتوان داشتن از عمر ثبات
گر ز كوتى بود اين نعمت زيبائى را * روى زيبا بنما يك نظر از وجه زكات
خواجو از عشق تو چون از سر هستى بگذشت * بوفات آمد و بر خاك درت كرد وفات
59 [ پيش اسبت رخ نهم ز آن رو كه غم نبود ز مات ]
ح
پيش اسبت رخ نهم ز آن رو كه غم نبود ز مات * در وفايت جان ببازم تا كجا يابم وفات
دى طبيبم ديد و دردم را دوا ننوشت و گفت * خون دل مىخور كه اين ساعت نمىيابم دوات
چون روان بىخط برات آورده بودم از چه وجه * خط برون آوردى و گفتى كه آوردم برات
در عرى شاه ماتم اى پرىرخ رخ مپوش * كانك رخ بر رخ نهى او را چه غم باشد ز مات
راستى را تا صلاى عشق در عالم زدى * قامتت را سجده آرد عرعر از بانك صلاة
چون ترا گويم كه لالاى توام گوئى كه لا * جان ببازم بىسخن چون بتپرستان پيش لات
نغمهء عشاق در نوروز خوش باشد و ليك * اى دريغ ار عيش ما را دست مىدادى ادات