تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
چون با تو نپردازم آتشكده دل را * كز آتش سودايت با خويش نپردازم در صومعه چون خواجو تا چند فرود آيم * باشد كه بود روزى در ميكده پروازم

655 [ بيا كه هندوى گيسوى دل‌ستان تو باشم ]

ش
بيا كه هندوى گيسوى دل‌ستان تو باشم * قتيل غمزهء خونخوار ناتوان تو باشم گرم قبول كنى بندهء كمين تو گردم * ورم به تير زنى ناظر كمان تو باشم كنم بقاف هواى تو آشيانه چو عنقا * بدان اميد كه مرغى ز آشيان تو باشم دلم چو غنچه بخندد چو سر ز خاك برآرم * ببوى آنكه گياهى ز بوستان تو باشم ز خوابگاه عدم چون بحشر باز نشستم * بر آستان كه همان خاك آستان تو باشم اگر به آب حياتم هزار بار برآرند * هنوز سوخته آتش سنان تو باشم تو شمع جمعى و خواهم كه پيش روى تو ميرم * تو پادشاهى و آيم كه پاسبان تو باشم مرا بهر زه درآئى مران كه در شب رحلت * درآى راه‌نوردان كاروان تو باشم چو از ميان تو يك موى در كنار نبينم * چو موى گردم ازآن‌رو كه چون ميان تو باشم اگر هزار شكايت بود ز دورِ زمانم * چگونه شكر نگويم كه در زمان تو باشم غلام خويشتنم خوان به حكم آنكه چو خواجو * به خاك راه نيرزم اگرنه زان تو باشم

656 [ اى روى تو چشمهء خور چشم ]

ح
اى روى تو چشمهء خور چشم * ابروى تو طاق اخضر چشم بالاى بلند و چشم مستت * شمشاد روان و عبهر چشم لعل تو شراب مجلس روح * روى تو چراغ منظر چشم خاك قدم تو سرمهء حور * لعل لبت آب كوثر چشم پيكان غم تو ناوك دل * نوك مژهء تو نشتر چشم از غايت مهر گشته حيران * در پيكر تو دو پيكر چشم لعل تو بهاى جوهر جان * دندان تو عقد گوهر چشم ابروت هلال ماه خوبى * رخسار تو مهر انور چشم در ورطهء خون فتاده ما را * دور از رخ تو شناور چشم از شوق خط تو ابن مقله * در آب فكند دفتر چشم