چون با تو نپردازم آتشكده دل را * كز آتش سودايت با خويش نپردازم
در صومعه چون خواجو تا چند فرود آيم * باشد كه بود روزى در ميكده پروازم
655 [ بيا كه هندوى گيسوى دلستان تو باشم ]
ش
بيا كه هندوى گيسوى دلستان تو باشم * قتيل غمزهء خونخوار ناتوان تو باشم
گرم قبول كنى بندهء كمين تو گردم * ورم به تير زنى ناظر كمان تو باشم
كنم بقاف هواى تو آشيانه چو عنقا * بدان اميد كه مرغى ز آشيان تو باشم
دلم چو غنچه بخندد چو سر ز خاك برآرم * ببوى آنكه گياهى ز بوستان تو باشم
ز خوابگاه عدم چون بحشر باز نشستم * بر آستان كه همان خاك آستان تو باشم
اگر به آب حياتم هزار بار برآرند * هنوز سوخته آتش سنان تو باشم
تو شمع جمعى و خواهم كه پيش روى تو ميرم * تو پادشاهى و آيم كه پاسبان تو باشم
مرا بهر زه درآئى مران كه در شب رحلت * درآى راهنوردان كاروان تو باشم
چو از ميان تو يك موى در كنار نبينم * چو موى گردم ازآنرو كه چون ميان تو باشم
اگر هزار شكايت بود ز دورِ زمانم * چگونه شكر نگويم كه در زمان تو باشم
غلام خويشتنم خوان به حكم آنكه چو خواجو * به خاك راه نيرزم اگرنه زان تو باشم
656 [ اى روى تو چشمهء خور چشم ]
ح
اى روى تو چشمهء خور چشم * ابروى تو طاق اخضر چشم
بالاى بلند و چشم مستت * شمشاد روان و عبهر چشم
لعل تو شراب مجلس روح * روى تو چراغ منظر چشم
خاك قدم تو سرمهء حور * لعل لبت آب كوثر چشم
پيكان غم تو ناوك دل * نوك مژهء تو نشتر چشم
از غايت مهر گشته حيران * در پيكر تو دو پيكر چشم
لعل تو بهاى جوهر جان * دندان تو عقد گوهر چشم
ابروت هلال ماه خوبى * رخسار تو مهر انور چشم
در ورطهء خون فتاده ما را * دور از رخ تو شناور چشم
از شوق خط تو ابن مقله * در آب فكند دفتر چشم