هركه جان در قدمش بازد و قدرى داند * اهل دل عاشق جانباز نخوانند او را
خواجو ار تشنه بميرد بجز از مردم چشم * آبى اين طايفه بر لب نچكانند او را
29 [ رحم بر گدايان نيست ماه نيمروزى را ]
ح
رحم بر گدايان نيست ماه نيمروزى را * مهرماش چندان نيست ماه نيمروزى را
روى پرنگارش بين چشم پرخمارش بين * لعل آبدارش بين ماه نيمروزى را
آن مهست يار رخسار شكرست يا گفتار * عارضست يا گلزار ماه نيمروزى را
جعد مشكبارش گير زلف تابدارش گير * خيز و در كنارش گير ماه نيمروزى را
لعبت برى پيكر و آفتاب شب زيور * گر نديدها بنگر ماه نيمروزى را
موسم سحر شد خيز باده در صراحى ريز * در كمند زلف آويز ماه نيمروزى را
مى به مىپرستان آر باده سوى مستان آر * خيز و در شبستان آر ماه نيمروزى را
يار جز جفاجو نيست گو مكن كه نيكو نيست * هيچ مهر خواجو نيست ماه نيمروزى را
30 [ بده آن راح روانپرور ريحانى را ]
س
بده آن راح روانپرور ريحانى را * كه به كاشانه كشيم آن بت روحانى را
من به ديوانگى ار فاش شدم معذورم * كان پرى صيد كند ديو سليمانى را
سر بهپاى فرسش در فكنم همچون گوى * چون برين در كشد آن ابلق چوگانى را
برو اى خواجه اگر زانكه به صد جان عزيز * مىفروشند بخر يوسف كنعانى را
گر تو انكار كنى مستى ما را چه عجب * كافران كفر شمارند مسلمانى را
ابر چشمم چو شود سيلفشان از لاله * كوه در دوش كشد جامهء بارانى را
كام درويش جزين نيست كه بر وفق مراد * باز بيند علم دولت سلطانى را
چشم خواجو چو سر طبلهء دُر بگشايد * از حيا آب كند گوهر عمّانى را
دل اين سوخته بربود و به دربان گويد * كه بران از درم آن شاعر كرمانى را