دستگاهيست پر از نافه آهوى تتار * حلقهء سنبل مشكين تو عطّاران را
حال خواجو ز سر كوى خرابات بپرس * كه نيابى بدر صومعه خماران را
24 [ اى به ناوك زده چشم تو يكاندازان را ]
س
اى به ناوك زده چشم تو يكاندازان را * كشته افعى تو در حلقه فسونسازان را
جان ز دست تو ندانم بچه بازى ببرم * پشه آن نيست كه بازيچه دهد بازان را
دل چو دادم به تو عقلم ز كجا خواهد ماند * مال كى جمع شود خانهبراندازان را
عندليبان سحرخوان چو در آواز آيند * مى بياريد و بخوانيد خوشآوازان را
پاىكوبان چو درآيند به دستافشانى * دست گيرند به يك جرعه سراندازان را
زيردستان كه ندارند بجز باد بدست * هر نفس در قدم افتند سرافرازان را
با تو خواجو چه شد ار زانكه نظر مىبازد * ديده نتوان كه بدوزند نظربازان را
25 [ شبى كه راه دهم آه آتشافشان را ]
ش
شبى كه راه دهم آه آتشافشان را * ز دود سينه كنم تيره چشم كيوان را
ببر طبيب صداع از سرم كه اين دل ريش * ز بهر درد فدا كرده است درمان را
مگر حكايت طوفان چو اشك ما بينى * كه ما ز چشم بيفكندهايم طوفان را
به قصد جان من آنكس كه مىكشد شمشير * نثار خنجر خونريز او كنم جان را
عجب نباشد اگر تشنهء جمال حرم * ز آب ديده لبالب كند بيابان را
بعزم كعبه چو محمل برون برد مشتاق * بسوزد از نفس آتشين مغيلان را
تو بادپاى زمينكوب را بجلوه درآر * كه ما بديده زنيم آب خاك مىدان را
مگو بگوى كه سرگشته از چه مىگردى * اگر چنان كه ندانى بپرس چوگان را
مكن ملامت خواجو كه از گل صد برگ * مجال صبر نباشد هزاردستان را
26 [ اگر در جلوه مىآرى سمند باد جولان را ]
ش
اگر در جلوه مىآرى سمند باد جولان را * بفرما تا فرورويم به مژگان خاك مىدان را
مكن عيب تهىدستان كه در بازار سرمستان * گدا باشد كه بفروشد به جامى ملك سلطان را