چرا از كعبه برگردم كه گر خارى بود در ره * برآرم آه و در يكدم بسوزانم مغيلان را
اگر همچون خضر خواهى كه دايم زندهدل باشى * روان در پاى جانان ريز اگر دستت دهد جان را
به فردوسم مكن دعوت كه بىآن حور مهپيكر * كسى كو آدمى باشد نخواهد باغ رضوان را
ببوى لعل ميگونش به ظلماتى درافتادم * كه گر ميرم ز استسقا نجويم آب حيوان را
چمن پيرا اگر چشمش بر آن سرو دوان افتد * دگر بر چشمه ننشاند ز خجلت سرو بستان را
مگر باد سحرگاهى هوادارى كند ور نى * نسيم يوسف مصرى كه آرد پير كنعان را
چو مستان حرم خواجو جمال كعبه ياد آرد * ز آب چشم خونافشان كند دريا بيابان را
27 [ چو در گره فكنى آن كمند پرچين را ]
س
چو در گره فكنى آن كمند پرچين را * چو تاب طرّه بهم برزنى همه چين را
بانتظار خيال تو هر شبى تا روز * گشودهام در مقصورهء جهانبين را
كجا تو صيد من خستهدل شوى هيهات * مگس چگونه تواند گرفت شاهين را
چو روى دوست بود گو بهار و لاله مروى * چه حاجتست به گل بزم ويس و رامين را
غنيمتى شمريد اى برادران عزيز * ببوى يوسف گمگشته اين يامين را
به شعلهاى دم آتشفشان برافروزم * چراغ مجلس ناهيد و شمع پروين را
اگر ز غصّه بميرند بلبلان چمن * چه غم شقايق سيراب و برگ نسرين را
به حال زار جگرخستگان بازارى * چه التفات بود حضرت سلاطين را
روا مدار كه سلطان نديده هيچ گناه * ز خيل خانه براند گداى مسكين را
مرا بتيغ چه حاجت كه جان برافشانم * گهى كه بنگرم آن ساعد نگارين را
چرا ملامت خواجو كنى كه چون فرهاد * بهپاى دوست درافكند جان شيرين را
28 [ آنكه بر هر طرفى منتظرانند او را ]
س
آنكه بر هر طرفى منتظرانند او را * ننگرد هيچ كه خلقى نگرانند او را
سرو را بر سر سرچشمه اگر جاى بود * جاى آن هست كه بر چشم نشانند او را
حيف باشد كه چنان روى ببيند هركس * زانك كوتهنظران قدر ندانند او را
هست مقصود دلم زان لب شيرين شكرى * ببود آيا كه به مقصود رسانند او را
راز عشّاق چو از اشك نماند پنهان * فرض عينست كه از ديده برانند او را