291 [ من خاك آن بادم كه او بوى دلارام آورد ]
ح
من خاك آن بادم كه او بوى دلارام آورد * در آتشم ز آب رخش كآب رخ من مىبرد
آن كو لبش گاه سخن هم طوطى و هم شكرست * طوطى خطّش ازچهرو پر بر شكر مىگسترد
سرو از قد چون عرعرش گل پيش روى چون خورش * اين دست بر سر مىزند و آن جامه بر تن مىدرد
من تحفه جان مىآورم بهر نثار مقدمش * وان جان شيرين از جفا ما را بجان مىآورد
زلف سيهكارش نگر و آن چشم خونخوارش نگر * كاين قصد جانم مىكند و آن خون جانم مىخورد
هنگام تير انداختن گر بر من آرد تاختن * در پاى او سر باختن عاشق بجان و دل خرد
بگذشتى و بگذاشتى ما را و هيچ انگاشتى * جانا ز خشم و آشتى بگذر كه اين هم بگذرد
گهگه به چشم مرحمت بر ما نظر مىكن ولى * سلطان ز كبر و سلطنت در هر گدائى ننگرد
زان سنبل عنبرشكن خواجو چو مىراند سخن * مىيابم از انفاس او بوئى كه جان مىپرورد
292 [ گل نهالى به بوستان آورد ]
ح
گل نهالى به بوستان آورد * مرغ را باز در فغان آورد
سخنى بلبل از لبش مىگفت * غنچه را آب در دهان آورد
نكهت نفحهء شمامهء صبح * مژدهء گل به بوستان آورد
دوستان را نسيم باد صبا * بوى انفاس دوستان آورد
نفس باد صبحدم چو مسيح * با تن خاك مرده جان آورد
هم عفا اللّه صبا كه عاشق را * خبر يار مهربان آورد
درد خواجو بصبر به نشود * زانكه با خويش از آن جهان آورد
ليك نوميد نيست كآب حيات * از سياهى برون توان آورد
293 [ كس نيست كه دست من غمخوار بگيرد ]
ش
كس نيست كه دست من غمخوار بگيرد * يا دادم از آن دلبر عيّار بگيرد
هر لحظه سرشكم بدود گرم و به شوخى * جيب من دلخستهء بيمار بگيرد
كى بار دهد شاخ اميد من اگر يار * ترك من بيچاره بهيكبار بگيرد
فرهاد چو ياد آورد از شكّر شيرين * خوناب دلش دامن كهسار بگيرد