287 [ هركو چو شمع ز آتش دل تاج سر نكرد ]
ش
هركو چو شمع ز آتش دل تاج سر نكرد * سر در ميان مجلس عشّاق برنكرد
بر خطّ عشق ماهرخان چون قلم كسى * ننهاد سر كه همچو قلم ترك سر نكرد
آنكس شكست قلب كه بيمش ز جان نبود * وان يافت زندگى كه ز كشتن حذر نكرد
سر بر نكرد پيش سرافكندگان عشق * چون شمع هركه سركشى از سر بدر نكرد
خون شد ز اشك ما دل سنگين كوهسار * وان سستمهر بر دل سختش اثر نكرد
گشتيم خاك پايش و آن سرو سرفراز * دامنكشان روان شد و در ما نظر نكرد
ملك وجود را بر سلطان عشق او * برديم و التفات بدان مختصر نكرد
شد كاروان و خون دل بىقرار ما * رفت از قفاى محمل و ما را خبر نكرد
ننوشت ماجراى دل و ديدهام دبير * تا نامه را به خوندل و ديده تر نكرد
زان ساعتم كه بر ره مستى گذر فتاد * در خاطرم دگر غم هستى گذر نكرد
خواجو چگونه جامهء جان چاك زد چو صبح * گر گوش بر ترنّم مرغ سحر نكرد
288 [ سپيدهدم كه صبا بر چمن گذر مىكرد ]
ش
سپيدهدم كه صبا بر چمن گذر مىكرد * دل مرا ز گلستان جان خبر مىكرد
چو غنچه از لب آن سيمبر سخن مىگفت * دهان غنچه پر از خردههاى زر مىكرد
اگر ز نرگس مستش چمن نشان مىداد * دلم به ديدهء حسرت درو نظر مىكرد
تذرو جان من از آشيان برون مىشد * چو گوش بر سخن بلبل سحر مىكرد
شكوفه بهر تماشاى باغ عارض دوست * سر از دريچهء چوبين شاخ برمىكرد
كمانابروى آن مه چو ياد مىكردم * خدنگ آه من از آسمان گذر مىكرد
فلك به ياد تن سيمگون مهرويان * درست روى من از مهر دل چو زر مىكرد
سحر كه شاهد خاور نقاب برمىداشت * حديث روى تو ناهيد با قمر مىكرد
ز شوق لعل تو هر لحظه مردم چشمم * لب پياله به خوناب ديده تر مىكرد
دبير از آن لب شيرين حكايتى مىراند * دهان تنگ قلم را پر از شكر مىكرد
روان خستهء خواجو ز شهربند وجود * بعزم ملك عدم دمبهدم سفر مىكرد