تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥

287 [ هركو چو شمع ز آتش دل تاج سر نكرد ]

ش
هركو چو شمع ز آتش دل تاج سر نكرد * سر در ميان مجلس عشّاق برنكرد بر خطّ عشق ماه‌رخان چون قلم كسى * ننهاد سر كه همچو قلم ترك سر نكرد آن‌كس شكست قلب كه بيمش ز جان نبود * وان يافت زندگى كه ز كشتن حذر نكرد سر بر نكرد پيش سرافكندگان عشق * چون شمع هركه سركشى از سر بدر نكرد خون شد ز اشك ما دل سنگين كوهسار * وان سست‌مهر بر دل سختش اثر نكرد گشتيم خاك پايش و آن سرو سرفراز * دامن‌كشان روان شد و در ما نظر نكرد ملك وجود را بر سلطان عشق او * برديم و التفات بدان مختصر نكرد شد كاروان و خون دل بىقرار ما * رفت از قفاى محمل و ما را خبر نكرد ننوشت ماجراى دل و ديده‌ام دبير * تا نامه را به خون‌دل و ديده تر نكرد زان ساعتم كه بر ره مستى گذر فتاد * در خاطرم دگر غم هستى گذر نكرد خواجو چگونه جامهء جان چاك زد چو صبح * گر گوش بر ترنّم مرغ سحر نكرد

288 [ سپيده‌دم كه صبا بر چمن گذر مىكرد ]

ش
سپيده‌دم كه صبا بر چمن گذر مىكرد * دل مرا ز گلستان جان خبر مىكرد چو غنچه از لب آن سيم‌بر سخن مىگفت * دهان غنچه پر از خرده‌هاى زر مىكرد اگر ز نرگس مستش چمن نشان مىداد * دلم به ديدهء حسرت درو نظر مىكرد تذرو جان من از آشيان برون مىشد * چو گوش بر سخن بلبل سحر مىكرد شكوفه بهر تماشاى باغ عارض دوست * سر از دريچهء چوبين شاخ برمىكرد كمان‌ابروى آن مه چو ياد مىكردم * خدنگ آه من از آسمان گذر مىكرد فلك به ياد تن سيمگون مهرويان * درست روى من از مهر دل چو زر مىكرد سحر كه شاهد خاور نقاب برمىداشت * حديث روى تو ناهيد با قمر مىكرد ز شوق لعل تو هر لحظه مردم چشمم * لب پياله به خوناب ديده تر مىكرد دبير از آن لب شيرين حكايتى مىراند * دهان تنگ قلم را پر از شكر مىكرد روان خستهء خواجو ز شهربند وجود * بعزم ملك عدم دم‌به‌دم سفر مىكرد