گر سر شه مات دارى پيش اسبش رخ بنه * كآنكه پيش شه دم از فرزين زند فرزانه نيست
گفتمش پرواى درويشان نمىباشد ترا * گفت ازين بگذر كه اينها هيچ درويشانه نيست
گرچه باشد در ره جانانه جسم و جان حجاب * جان خواجو جز حريم حضرت جانانه نيست
209 [ گرچه كارى چو عشقبازى نيست ]
ش
گرچه كارى چو عشقبازى نيست * بگذر از وى كه جاى بازى نيست
به حقيقت بدان كه قصّه عشق * پيش صاحبدلان مجازى نيست
چون نواهاى دلكش عشّاق * هيچ دستان به دلنوازى نيست
ملك محمودى از كجا يا بى * اگرت سيرت ايازى نيست
توسن طبع را عنان دركش * كه روانى به تيزتازى نيست
شمع را زان زبان برند كه او * عادتش جز زباندرازى نيست
بادهء صاف كو كه صوفى را * جامه بىجام مى نمازى نيست
دل دستانسراى مستان را * پردهسوزى به پردهسازى نيست
خيز خواجو كه نزد مشتاقان * مهرورزى به مهرهبازى نيست
210 [ مشنو كه مرا با لب لعلت هوسى نيست ]
ح
مشنو كه مرا با لب لعلت هوسى نيست * كاندر شكرستان شكرى بىمگسى نيست
كس نيست كه در دل غم عشق تو ندارد * كآن را كه غم عشق كسى نيست كسى نيست
بازآى كه با همنفسى خوش بنشينيم * كز عمر كنون حاصل ما جز نفسى نيست
تنها نه مرا با رخ و زلفت هوسى هست * كامروز كسى نيست كه صاحب هوسى نيست
شب نيست كه فرياد بگردون نرسانم * ليكن چه توان كرد كه فريادرسى نيست
بر طرف چمن نالهاش آن سوز ندارد * هر بلبل دلسوخته كاندر قفسى نيست
از قافلهء عشق بجز نالهء خواجو * در وادى هجران تو بانگ جرسى نيست