دوش رفتم بدر دير و مرا مغبچگان * چون سگ از پيش براندند كه اين محرم نيست
چه غم از دشمن اگر دست دهد صحبت دوست * مهره گر زانكه به دستست غم از ارقم نيست
در چنين وقت كه ديوان همه ديوان دارند * كى دهد ملك جمت دست اگر خاتم نيست
دُر نيارى به كف ار زانكه ز دريا ترسى * ليكن آن دُر كه توئى طالب آن دريم نيست
مده از دست و غنيمت شمر اين يكدم را * كه جهان يكدم و آن دم بجز از اين دم نيست
كژ مرو تا چو كمان پى نكنندت خواجو * روش تير از آنست كه در وى خم نيست
203 [ اگر ترا غم امثال ما بود غم نيست ]
ش
اگر ترا غم امثال ما بود غم نيست * كه درد را چو اميد دوا بود غم نيست
دواپذير نباشد مريض علّت شوق * ولى چو روى مرض در شفا بود غم نيست
كنون كه كشتى ما در ميان موج افتاد * اگر چنان كه مجال شنا بود غم نيست
چو آب ديده روان كردهايم در عقبت * ترا اگر نظرى سوى ما بود غم نيست
صفا ز بادهء صافى طلب كه صوفى را * بجاى جامه صوف ار صفا بود غم نيست
بر آستان كه گدايان آستان توايم * و گر ترا غم كار گدا بود غم نيست
غمت چو ساغر اگر خون دل به جوش آرد * چو همدم تو مى جانفزا بود غم نيست
گرت فراق به زخم قفاى غم بكشد * مدار غم كه چو وصل از قفا بود غم نيست
به غربتم چو كسى آشنا نمىباشد * به شهر خويشم اگر آشنا بود غم نيست
چنين كه مرغ دلم در غمش هوا بگرفت * بسوى ما اگر او را هوا بود غم نيست
چو اقتضاى قضا محنتست و غم خواجو * اگر به حكم قضايت رضا بود غم نيست
204 [ اهل دل را از لب شيرين جانان چاره نيست ]
ح
اهل دل را از لب شيرين جانان چاره نيست * طوطى خوشنغمه را از شكرستان چاره نيست
گر دلم نشكيبد از ديدار مهرويان رواست * ذرّه را از طلعت خورشيد رخشان چاره نيست
صبحدم چون گل به شكرخنده بگشايد دهن * از خروش و نالهء مرغ سحرخوان چاره نيست
تا تو در چشمى مرا از گريه خالى نيست چشم * ماه چون در برج آبى شد ز باران چاره نيست
رشتهء دندانت از چشمم نمىگردد جدا * لؤلؤ شهوار را از بحر عمّان چاره نيست
از دل تنگم كجا بيرون توانى رفت از آنك * گنج لطفى گنج را در كنج ويران چاره نيست