مستسقيى كه تشنهء درياى وصل بود * بگذشت آبش از سر و از يم خبر نداشت
دل صيد عشق او شد و آگه نبود عقل * افتاد جام و خرد شد و جم خبر نداشت
جم را چو گشت بىخبر از جام مملكت * خاتم ز دست رفت و ز خاتم خبر نداشت
عيسى كه دم ز روح زدى گو ببين كه من * دارم دمى كه آدم از آن دم خبر نداشت
خواجو كه گشت هندوى خال سياه دوست * دل را به مُهره داد و ز ارقم خبر نداشت
214 [ كاروان خيمه بصحرا زد و محمل بگذشت ]
س
كاروان خيمه بصحرا زد و محمل بگذشت * سيلم از ديده روان گشت و ز منزل بگذشت
ناقه بگذشت و مرا بيدل و دلبر بگذاشت * اى رفيقان بشتابيد كه محمل بگذشت
ساربان گو نفسى با من دلخسته بساز * كاين زمان كار من از قطع منازل بگذشت
نتواند كه بدوزد نظر از منظر دوست * هرك را در نظر آن شكل و شمايل بگذشت
سيل خونابه روان شد چو روان شد محمل * عجب از قافله زان گونه كه بر گل بگذشت
نه من دلشده در قيد تو افتادم و بس * كاين قضا بر سر ديوانه و عاقل بگذشت
قيمت روز وصال تو ندانست دلم * تا ازين گونه شبى بر من بيدل بگذشت
هركه شد منكر سوداى من و حسن رخت * عالم آمد بسر كويت و جاهل بگذشت
جان فداى تو اگر قتل منت درخور دست * خنك آن كشته كه در خاطر قاتل بگذشت
دوش بگذشتى و خواجو به تحسّر مىگفت * آه ازين عمر گرامى كه بباطل بگذشت
215 [ اى قمر تابى از بناگوشت ]
ح
اى قمر تابى از بناگوشت * شكّر آبى ز چشمهء نوشت
جاودان مست چشم ميگونت * واهوان صيد خواب خرگوشت
خسرو آسمان حلقهنماى * حلقهدرگوش حلقهدرگوشت
آن خط سبز هيچ دانى چيست * كه دميد از عقيق دُرپوشت
از زمرّد ز دست خازن حسن * قفل بر درج لعل خاموشت
اى كه هرگز نمىكنى يادم * نكنم يكنفس فراموشت
كاش كامشب بديدمى در خواب * مست از آنسان كه ديدهام دوشت
گرچه ما بىتو زهر مىنوشيم * باد هر مى كه مىخورى نوشت