تو از آن برترى به زيبائى * كه رسد دست ما در آغوشت
چهرهء خويش را در آينه بين * تا ببينيم مست و مدهوشت
باده امشب چنان مخور خواجو * كه چو ديشب برند بر دوشت
216 [ لعل شيرين تو وصفش بر شكر بايد نوشت ]
ش
لعل شيرين تو وصفش بر شكر بايد نوشت * مهر رخسار تو شرحش بر قمر بايد نوشت
ماجراى اشكم از روى تناسب يكبهيك * مردم دريانشين را بر گهر بايد نوشت
هرچه در باب در ميخانه چشمم نظم داد * گو مغان بر دير بنويسند اگر بايد نوشت
اى كه وصف روى زردم در قلم مىآورى * سيم اگر بىوجه مىباشد بزر بايد نوشت
خونبهاى جان شيرين من شوريدهحال * بر لب ياقوت آن شيرينپسر بايد نوشت
از ميانش چون سر موئى نديدم در وجود * هيچ اگر خواهى نوشتن مختصر بايد نوشت
هركه گردد كشتهء تيغ فراق اين داستان * بر سر خاكش به خوناب جگر بايد نوشت
و آنچه فرهاد از فراق طلعت شيرين كشيد * تا بروز حشر بر كوه و كمر بايد نوشت
شرح خمريات خواجو جز دَرِ دُردىفروش * تا نپندارى كه بر جاى دگر بايد نوشت
217 [ منزل ار يار قرينست چه دوزخ چه بهشت ]
س
منزل ار يار قرينست چه دوزخ چه بهشت * سجدهگه گر بنيازست چه مسجد چه كنشت
جاى آسايش مشتاق چه هامون و چه كوه * رهزن خاطر عشّاق چه زيبا و چه زشت
عشقبازى نه به بازيست كه دانندهء غيب * عشق در طينت آدم نه به بازيچه سرشت
تا چه كردم كه ز بدنامى و رسوائى من * ساكن دير مغانم بخرابات نهشت
گر سر تربت من بازگشائى بينى * قالبم سوخته و گل شده از خون همه خشت
همچو بالاى تو در باغ كسى سرو نديد * همچو رخسار تو دهقان بچمن لاله نكشت
بر گل روى تو آن خال معنبر كه نشاند * بر مه عارضت آن خطّ مسلسل كه نوشت
هركه بيند كه تو از باغ برون مىآئى * گويد اين حور چرا خيمه برون زد ز بهشت
تا به چشمت همه پاكيزه نمايد خواجو * خاك شو بر گذر مردم پاكيزهسرشت