207 [ شمع ما مأمول هر پروانه نيست ]
س
شمع ما مأمول هر پروانه نيست * گنج ما محصول هر ويرانه نيست
كى شود در كوى معنى آشنا * هركه او از آشنا بيگانه نيست
ترك دام و دانه كن زيرا كه مرغ * هيچ دامى در رهش جز دانه نيست
در حقيقت نيست در پيمان درست * هركه او با ساغر و پيمانه نيست
پند عاقل كى كند ديوانه گوش * زانكه عاقل نيست كو ديوانه نيست
نيست جانش محرم اسرار عشق * هرك را در جان غم جانانه نيست
گرچه نايد موئى از زلفش بدست * كيست كش موئى ازو در شانه نيست
گفتمش افسانه گشتم در غمت * گفت اين دم موسم افسانه نيست
گفتمش بتخانه ما را مسجدست * گفت كاينجا مسجد و بتخانه نيست
گفتمش بوسى بده گفتا خموش * كاين سخنها هيچ درويشانه نيست
گفتمش شكرانه را جان مىدهم * گفت خواجو حاجت شكرانه نيست
208 [ شمع ما شمعيست كُو منظور هر پروانه نيست ]
س
شمع ما شمعيست كُو منظور هر پروانه نيست * گنج ما گنجيست كو در كُنج هر ويرانه نيست
هرك را سوداى ليلى نيست مجنون آنكسست * ورنه مجنون را چو نيكو بنگرى ديوانه نيست
چشم صورتبين نبيند روى معنى را بخواب * زانكه در هر كان دُر و در هر صدف دُردانه نيست
حاجيان را كعبه بتخانهست و ايشان بتپرست * ور ببينى در حقيقت كعبه جز بتخانه نيست
مرغ وحشى گر ببوى دانه در دام اوفتد * تا چه مرغم زانكه دامى در رهم جز دانه نيست
هرك را بينى در اينجا مسكن و كاشانه است * جاى ما جائيست كآنجا مسكن و كاشانه نيست