دور گردون چون مخالف مىشود عشّاق را * در عراق ار راست گوئى از سپاهان چاره نيست
مردم از اندوه از كرمان نمىيابم خلاص * اى عزيزان هركه مرد او را ز كرمان چاره نيست
خواجو ار در ظلمت شب باده نوشد گو بنوش * خضر را در تيرگى از آب حيوان چاره نيست
205 [ كدام دل كه گرفتار و پايبند تو نيست ]
ح
كدام دل كه گرفتار و پايبند تو نيست * كدام صيد كه در آرزوى بند تو نيست
نه من به بند كمند تو پايبندم و بس * كسى به شهر نيامد كه شهربند تو نيست
ترا بقيد چه حاجت كه صيد وحشى را * به هيچروى خلاص از خم كمند تو نيست
ضرورتست كه پيش تو پنجه نگشايم * مرا كه قوّت بازوى زورمند تو نيست
گرم گزند رسانى بضرب تيغ فراق * مكن كه بيشم از اين طاقت گزند تو نيست
چو سروم از دو جهان گرچه دست كوتاهست * ولى شكيبم از آن قامت بلند تو نيست
دلم بر آتش عشقت بسوخت همچو سپند * بيا كه صبرم از آن خال چون سپند تو نيست
عجب ز عقل تو دارم كه مىدهى پندم * خموش باش كه اين لحظه وقت پند تو نيست
ز شوربختى خواجوست اينكه چون فرهاد * نصيبش از لب شيرين همچو قند تو نيست
206 [ در سر زلف سياه تو چه سوداست كه نيست ]
ح
در سر زلف سياه تو چه سوداست كه نيست * وز غم عشق تو در شهر چه غوغاست كه نيست
گفتى از لعل من امروز تمنّاى تو چيست * در دلم زان لب شيرين چه تمنّاست كه نيست
بجز از زلف كژت سلسلهجنبان دلم * خم زلف تو گواه من شيداست كه نيست
پايبند غم سوداى تو مسكين دل من * نتوان گفت كه اين طلعت زيباست كه نيست
در چمن نيست به بالاى بلندت سروى * راستى در قد زيباى تو پيداست كه نيست
با جمالت نكنم ميل تماشاى بهار * زانكه در گلشن رويت چه تماشاست كه نيست
گر كسى گفت كه چون قدّ تو شمشادى نيست * اگر آن قامت و بالاست بگو راست كه نيست
گفتى از نرگس رعناى منت هست شكيب * شاهد حال من آن نرگس رعناست كه نيست
اى كه خواجو ز سر زلف تو شد سودائى * در سر زلف سياه تو چه سوداست كه نيست