حكايت شيخ ابو يزيد بسطامى مىگويد كه اگر خداى تعالى مناجات موسى و روحانيّت عيسى و خلّت ابراهيم به تو بخشد تو هنوز چيزى را طلب كن كه وراى اينها باشد ، كه خداى تعالى را و تقدّس فوق اين مراتب به اضعاف مضاعفه عطيّات و فضائل ديگر است . اگر تو به هيچ مرتبهاى از اينها بيارامى به همان مقام و مرتبه محجوب گردى .
امّا اگر بندهاى به جميع مطلوبات نظر نكند و به هيچ مرغوبى كه در عالم كون باشد توقّف نكند آنگاه خداى تعالى او را مقام محبوب بخشد و در ظلّ خودش جاى دهد و به رحمت خود برو عاطفت فرمايد و به عين خود به او نظر كند و به وجه كريم خود به او مواجهه كند ، پس آن بنده متوجّه خداى گردد و در قربت او مسارعت نمايد و در مقام مشاهده مشاهد قيّوميّت گردد و غايت طالبان عارف اين مقام است .
حكايت يكى از محبّان مىگويد كه در مكاشفه چهل تن از حوراء را ديدم جامههاى زر و نقره و جوهر پوشيده . به ايشان يك نظر كردم چهل روز در عقوبت افتادم . بعد از آن باز در مكاشفه هشتاد تن از حوراى بهشت را ديدم كه در حسن و جمال بر آن چهل تن فايق بودند و مرا گفتند كه به ايشان نظر كن ! من به سجده در افتادم و چشم بر هم نهادم تا نظر من بر ايشان نيفتد و گفتم « اعوذ بك ممّا سواك » ، خدايا مرا به اينها هيچ حاجتى نيست و مرا نمىبايد و در مقام تضرّع چندان توقّف كردم كه ايشان باز گشتند .
و اى مريد بدان كه خداى عزّ و جلّ در هر قرنى و زمانى مثل اين بندگان چندانىاند كه در عدد نيايند ، و ايشان بر روى زمين متفرّقاند ، و در شهرها منتشراند و خمول و گمنامى را شعار خود ساختهاند ، و در ستر خداى در ميان بندگان « 1 » او مستور ماندهاند ، و عقل جملهء عاقلان كامل صفت حالت ايشان را تحمّل نتواند كردن . جهت آنك عقل درين مراتب عاجز و ضعيف است و حال و عمل ايشان در دل خلايق نتواند گنجيدن . و اقلّ مراتب اين بندگان اخلاص است
هامش
( 1 ) - اصل : بندگان .