فصّ حكايات المحبوبين و مكاشفاتهم و وصف ابدال الصّديقين و كراماتهم
يكى از ابدالان عارف را پرسيدند كه تو محبّى ؟ گفت نى . من محبّ نيستم كه محبّ در تعب و رنج باشد . من محبوبم ؟
گفتند كه تو يكى از هفتگانهاى ؟ گفت هر هفت « 1 » منم .
گفتند مىشنويم كه تو خضر را مىبينى . تبسّم كرد و گفت كه ازين كه كسى خضر را بيند عجب نبود . لكن تعجّب از آن كسى است كه خضر مىخواهد تا او را بيند و او خود را به خضر نمىنمايد و محجوب مىدارد و خضر نمىتواند كه او را دريابد .
* * * و هرآينه هر كس كه عند اللّه تعالى باشد بشر او را نتواند ديدن .
و مراتب و مقامات طايفهء محبوبان از ادراك عقل و امكان بيان و حيّز وهم و خيال بيرون است و در مضيق بيست و نه خانهء محصور معدود حروف نگنجد .
حكايت از خضر عليه السّلم روايت است كه گفت روزى در صنعاى يمن در مجلس حديث عبد الرزاق نشسته بودم . نگاه كردم جوانى را ديدم در گوشهء مسجد تنها نشسته . نزديك او رفتم و گفتم چرا به مجلس عبد الرزاق حاضر نمىشوى تا ازو حديث استماع كنى ؟
آن جوان گفت ازو چه حديث شنوم ؟
گفتم حديثى كه او روايت مىكند از معمر و او از زهرى و او از انس و او از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم .
هامش
( 1 ) - اصل : هف .