و مستحبّ آن است كه چون استغفار كنند سرها برهنه كنند تا به تواضع و شكستگى نزديكتر گردند .
و بعضى گفتهاند كه در اوّل استغفار سر پوشيده بايد داشت تا آنگه كه وقت غالب شود و عذر يكديگر قبول افتد . آنگاه دستار از سر بنهند ، و اين از براى آن گفتهاند كه اگر صفاى دل در حال حاضر نشود دير بايد بر پاى استادن و اگر شباروزى يا دو روز يا سه روز چنان ماند سر برهنه بايد داشت و اگر درين ميانه از بهر نماز يا غير آن سر پوشند رجوع باشد از استغفار و اين نشايد . پس در سر برهنه كردن و ايستادن تعجيل نكنند .
و ادب و شرط آن است كه چون به ماجرا نشينند جامهء پاك پوشند « 1 » و تكبّر ظاهر نكنند و سخن نرم گويند و دست نفشانند و نجنبانند و سخنى كه سبب هجر و قطيعت باشد نگويند .
و مقدّم جمع بايد كه در صلح كوشد و ميان جمع اصلاح كند و آن كس كه مجرم باشد بايد كه مبادرت نمايد و به استغفار مشغول شود ، و چون به استغفار برخيزد به قدمگاه رود و هر دو دست پيش گيرد و در صفّ النّعال باستد و قليل و كثير بيش سخن نگويد ، تا آنگاه كه غبار برخيزد و صفا پديد آيد .
و در ماجرا سخن راست گويند و هيچ خلاف نگويند و اندك گويند و تا ممكن گردد سخن را به صريح با كسى معيّن نگويند ، و به رمز و استعارت گويند . مثلا چنين گويند كه پراگندگى نبايد كردن ، و از خانقاه بيرون نبايد رفتن ، و نماز به جماعت را محافظت بايد كردن ، و در پيش بزرگان سخن كمتر بايد گفتن ، و در ماجرا زينهار تا سخن به نفس نگويند - براى ارشاد و اصلاح گويند .
و در وقت ماجرا بايد كه هر كسى در دل خود از گناهان خود ياد كنند و از خردههاى خود و آنچ برو رفته است در آن ساعت از حقّ تعالى مغفرت و عذر خواهند و از معبود تعالى شرم دارند .
و چون استغفار كردند و دلها خوش شد بايد كه چيزى از دنياوى در ميان نهند ، يعنى سبب . . . « 2 » آن گناه و اين خردهء دنيا بوده است در ميان نهاده شد .
هامش
( 1 ) - اصل : پوشد .
( 2 ) - يك كلمه محو شده است .