دل گفت مرا گرد خرابات برآى * آنجا اگرش نيابى ، اينجاش طلب
خرابات و مصطبه عبارت و كنايت است از خرابى و تغيير رسوم و عادات طبيعت و ناموس و خويشتن نمائى و خود بينى و ظاهرآرائى و تبديل اخلاق بشريّت به اخلاق اهل مودّت و محبّت و خرابى حواسّ به طريق حبس و قيد و منع او از عمل خويش .
چون اين اخلاق و صفات عادتى و بشريّت در سالك خراب گردد و اوامر نفس و احكام شهوت و طبيعت متروك شود و قيود شريعت تقليد ظاهر به كشف حقايق و دقايق مفتوح شود ، و شاهدان كشف حقيقت اسما و صفات از حجب ظلمانى وجود تو بيرون آيند ، و مطربان فرح و بسط نغمات شوق و عشق آغاز كنند و انگشت جذبه حقّ و دعوت اللّه بر او تار عروق و شرائين مزمار وجود تو زنند و ساقيان فضل و كرم به سرّ « يحببهم » و « كنت كنزا مخفيّا فاحببت ان اعرف » به رسم زمان « الست » در كئوس معرفت شراب محبّت در دهند و دور مدام مودّت ازل پديد آيد و سالك مست تجلّى احديّت گردد و مال و جاه و كونين دربازد و وجود را به شكرانه در ميان نهد و هنوز پاك بازان قمار خانهء غيب برو باقى كنند تا به استغفار « تبت اليك و انا اوّل المؤمنين » پيشتر آيد .
بيت
دانى چه بود شرط خرابات نخست * اسب و كمر و كلاه در بازى چست
چون مست شوى و پاىها گردد سست * گويند نشين ! هنوز باقى بر تست
پس در ميان اين قوم چنين وجودى را خرابات گويند ، و عطّار رحمة اللّه [ عليه ] درين معانى گفته است :
شعر
دوش رفتم به خرابات و مرا يار نبود * مىزدم نعره و فرياد ز من كس نشنود
گوئى از بادهفروشان بنبودند آگه * يا خود از بىخبرى هيچ كسم در نگشود