تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أوراد الأحباب وفصوص الآداب ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
و مرد متخادم نيك گزيده را در بيشتر امور ثواب خادم باشد ، لكن به مرتبهء خادم نرسد اگر چه عمل خادم كند . از بهر آنك حال خادم ندارد و در عمل او هوا ممزوج است . امّا كسى را كه در خدمت فقرا بايستانى و تو نيز مرافق جمع به او گذارى يا وقف قوم را به او تسليم كنى و او به جهت نصيبه‌اى كه بيابد يا حظّى عاجل كه در اين عالم به او رسد خدمت كند ، يا در خدمت چنان باشد كه اگر آن رفق و نصيبهء او را از آنجا ببرى و منع كنى او خدمت نكند و ترك كند ، يا خدمتى كه از آن اوست و در ذمّهء اوست كسى ديگر را مىفرمايد اين چنين كس خدمت نفس خود كرده باشد و طالب حظّ خود بوده باشد ، و از براى كار و منفعت خود و نصيب خود ايستاده . خادم فقرا نباشد ، « الخادم بلا نصيب . » هر آن شخص كه او كسى را خدمت كند تا آن كس باز وى را خدمتى كند يا ملازم او شود و جمع او را انبوه دارد و تبع او گردد تا او جاه نفس خود را به كثرت اتباع و اشياع اقامت كند ، يا بر فقرا حكم و تسلّط و دراز دستى جويد ، يا فقير را به آن محتاج گرداند كه تملّق او كند و رضا او طلبد كه اگر نكند در وظيفهء فقير خلل در اندازد و ميل ازو بگرداند اين شخص را نه خادم گويند و نه متخادم . لايق حال او آن باشد كه او را مخدوم نام نهند يا مستخدم خوانند . از بهر آنك او طالب دنيا و خادم هوا [ ى ] نفس است و به زىّ خدّام و لباس فقرا خود را بر آراسته است ، و محبّت رياست برو مستولى گشته ، و مغلوب طلب حظوظ نفس شده ، و نفس و اهل و ولد خود را راضى مىدارد نه خداى را و فراخى معيشت مىخواهد نه محنت و مجاهدهء خادمى را . شعر
به مارماهى مانى ، نه آن تمام و نه اين * منافقى چه كنى ، مار باش يا ماهى
اكنون با اين همه پريشانى حال و ناراستى باطن و نيّت به اين مقدار كه خدمت اين طايفه را بر خدمت غير ايشان اختيار كرده است و انتما به اين قوم كرده و خود را نسبت به ايشان