ابو العباس بن عطا در ميان اصحاب خود پاى دراز كرد و گفت : « ترك الادب بين يدى اهل الادب ادب . »
و جنيد فرموده است : « اذا صحّت المودّة سقطت شروط الادب . »
و در روايت است كه ابو بكر و عمر رضى اللّه عنهما به حضرت رسول بودند « 1 » ، صلّى اللّه عليه و سلّم .
عثمان رضى اللّه عنه درآمد . رسول چشم خود را بپوشانيد و جامه راست كرد و بنشست .
پرسيدند كه يا رسول اللّه به حضور آن دو يار اين نكردى ؟ فرمود از كسى كه ملايكه ازو شرم مىدارند من شرم ندارم . پس با آنك عثمان را حشمت داشت و اين مرتبهء عظيم است ، امّا آن حالت گستاخى كه او را با آن دو يار در ميان بود ازين صافىتر بود .
و گفتهاند بايد كه در كارى كه مخالف مذهب حقّ و جادّه باشد با ياران مداهنه نكند و ايشان را از آن منع كند و بگويد .
شيخ رويم قدّس اللّه روحه مىفرمايد : « لا زالت الصوفيّة بخير ما تنافروا فاذا اصطلحوا هلكوا . »
و مرد بايد كه سخن به حقّ را قبول كند و گردن نهد كه امير المؤمنين عمر رضى اللّه عنه فرمود تا ناودان سراى عبّاس بن عبد المطلب را رضى اللّه عنه در ميان صفا و مروه كه آب در راه مىريخت بر كندند . عبّاس فرمود كه چيزى را كه رسول خداى به دست خود نهاده بود تو بر كندى ! عمر انصاف داد و گفت مىبايد كه از گردن من نردبان سازى و آن ناودان را به دست خود باز بنهى . عبّاس برخاست و بر گردن عمر برآمدند و ناودان را به موضع خود باز بنهاد .
و صحبت باخردان و زير دستان به شفقت و ارشاد و ادب بايد كردن ، و ايشان را بر جادّه داشتن و به چيزى دلالت كردن كه صلاح و فايدهء ايشان در آن باشد نه آنك مراد ايشان آن خواهد تا آن را دوست دارند ، و از چيزى كه ايشان را به كار نيايد زجر و منع كند كه حقّ تعالى خداى شناسان را و علماى امّت گذشته را مذمّت مىكند كه ايشان زجر قوم خود را ترك كردند و از كار منكر منع نكردند ، درين آيت كه :
« لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ »
، الآية .
هامش
( 1 ) - اصل : بودن .