به عنصر خود رسيد . بر مثال آنكه تو سنگى را در هوا اندازى ، سنگ بازگردد تا به عنصر خود رسد . آن حركت او را قسرى گويند نه طبيعى . سيلان آب را نيز همچنين فهم كن ، و از اينجا به ربع مسكون رو تا عجايب و غرايب ببينى .
6 - چون به ربع مسكون آمدند معادن و نبات و حيوان مىگفتند كه ساعتى توقف كن و عجايبى كه در ما مودع است تفرج كن . چون بعضى را تفرج كرد ، ديد كه تمامت مسبح حق تعالى بودند و شواهد بر وجوب وجود صانع عليم و حكيم ؛ اما هيچ شعورى نداشتند . بدان دل را ملالتى بازديد آمد از آن سبب كه دل را اين حال بهتر از ايشان و بيشتر معلوم بود ، و ايشان را از آنچه مقصود دل بود خبرى نه .
7 - از آنجا بر گذشت تا به عنصر آب رسيد كه حاوى كرهء خاك است ، عنصرى بهغايت لطيف ديد . از حقيقت ذات او سؤال كرد . او نيز همان جواب داد كه خاك داده بود . گفت : من بيش از اين ندانم كه من طبيعتى باردى داشتم ، به سبب حركت افلاك - كه ما را منفعل گردانيد - از هوا رطوبت كسب كردم و در حد تركيب آمدم . و از من مادام چيزى منفعل گردد و به ربع مسكون مىرساند 11 ] .
8 - دل گفت : چه سر است كه آب درياها به تو نمىماند و آن شور است ؟ گفت : آن آب منفعل شده و در مركز زمين شور مانده ، و از آن زمين شور منفعل ، شورى كسب كرده ، و از اين سبب مىخواهد كه به من رسد ، به سبب آن انفعال نمىتواند . لاجرم مادام در سيلان مانده ، و چون اين طرف ربع مسكون از او پر شد ، روى به طرف ديگر نهاد و در آن بيابانهاى شور توقف كرد ، و از آن شورى كسب كرد ، تا وقتى كه مگر آن بيابانهاى ديگر از او پر شد ، و هر طرفى كه از او بگذشت محل ظهور مواليد شد ، و آن طرف كه فروگرفت دريا شد . چگونه او به من ماند . من پاكم و او به خاكآلوده ؛ غير از اين هيچ چيزى ديگر ندانم .
9 - از آنجا نيز بر گذشت تا به عنصر هوا رسيد ، عنصرى بس لطيف 12 و دلفريب و با راحت يافت . از او سؤال كرد كه حقيقت ذات تو چيست ؟ او نيز
مصنفات فارسى ( فارسى ) — صفحة 129
مساهمون: نجيب مايل هروى
ص١٢٩