تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصنفات فارسى ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
336 - اما سماع حيوانى ؛ مىبينم كه اشتران در وقت استماع حداء چنان مستغرق سماع مىشوند كه از خوردن و آشاميدن بازمىمانند ، و با وجود تحمل بار گران ده شبانه روز در باديهء خونخوار ، گرسنه و تشنه راه مىروند و هيچ تفاوتشان نمىكند و ذوق سماع غذاى ايشان مىشود . 337 - در كتاب معتمد ديدم كه بزرگى روايت مىكند كه وقتى درويشى از قافله دور افتاد و راه غلط كرد ؛ ناگاه بعد از چند روز كه سر گردانى كشيده بود به خانهء عربى رسيد چون نظر عرب بدان درويش افتاد ، بر وى سلام مىكند و به اعزاز و اكرام به خانهء خودش مىآرد و حالى شترى را ذبح مىكند و به ترتيب طعام مشغول مىشود . اصحاب اين عرب به خدمت اين درويش مىآيند و مىگويند : اين عرب ، عظيم ، مهمان را دوست مىدارد و خدمات پسنديده مىكند و از سخن ايشان تجاوز نمىكند ، او را غلامى است ، امروز چند روز شد تا او را دربند كرده است و گفته كه او را خواهم كشتن ؛ مىخواهم كه او را شفاعت كنى و از بندش خلاص دهى . درويش چون اين سخن بشنيد ، گفت : به وقت احضار طعام شفاعت كنم . چون عرب سفره پيش آورد و طعام حاضر كرد ، گفت : صلا است 168 . درويش دست به طعام نكرد ، گفت : اگر تو اين بنده را از بند خلاص نكنى ، من اين طعام نخورم . عرب گفت : شما تناول كنيد تا من حكايت اين غلام با شما بگويم و بعد از آن از بندش خلاص دهم و از بندگيش آزاد كنم . درويش دست به طعام دراز كرد ، چون فارغ شدند عرب دست درويش بگرفت و به موضعى برد كه هشت سر ، شتر مرده افتاده بودند . گفت : حال اين غلام چنين بود كه او كنيزكى را دوست مىداشت ، من آن كنيزك را به زنى به دو دادم 169 و اين غلام جلد و امين و كافى بود ، نه شتر پربار كردم و به دو دادم كه به فلان جاى برو ، و اين متاعها را به فروش ، و متاعى ديگر كه در آن ولايت هست و ما بدان محتاجيم ، بخر و بياور - و از اينجا تا بدانجا هفت ، هشت روزه راه است - چون آنجا رسيده است و آن متاعها فروخته و متاعى ديگر خريده و بر شتران بار كرده ، از غايت اشتياقى كه با اين كنيزك داشته است ، ترنمى آغاز كرده ، و اين شتران را به يك