غرضها را همه يكسو نهادن * عنان دل بدست دوست دادن
اگر گويد در آتش رو روى خوش * گلستان دانى آتشگاه و آتش
دگر گويد كه در دريا فكن رخت * روى با رخت و منت دارى از بخت
به گردن پاس دارى طوق تعليم * نيابى فرق از اميد و از بيم
نه هجرت غم دهد نه وصل شادى * يكى دانى مراد و نامرادى
اگر صد سال پامالت كند درد * نياميزد به طرف دامنت گرد
بهر فكر و بهر حال و بهر كار * چه در فخر و چه در ننگ و چه در عار
به هر صورت كه نبود ناگزيرت * بجز معشوق نبود در ضميرت
محبت كيمياى جم و جانست * كه گر خود كيميائى هست آنست
بيا زين كيميا زر كن مست را * غنى گردان وجود مفلست را
مراد از كيميا تأثير عشقست * كه اكسير وجود اكسير عشقست
بر اين اكسير اگر خود را زند خاك * طلائى گردد از هر تيرگى پاك
اگر زين كيميا بوئى برد سنگ * عيار سنگ را باشد ز زر ننگ
صفات عشق را اندازهء نيست * كجا از عشق حرف تازهء نيست
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة ترجيح بند هاتف اصفهانى 368
مساهمون: گروهى از نويسندگان
صترجيح بند هاتف اصفهانى ٣٦٨