اين تماشا چو بنگرى گوئى * ليس فى الدار غيره ديار
احد است او اگر تو بشمارى * واحديت رساندت به هزار
همه يك قطره است اين دريا * همه يكدانه است اين خروار
اسب و فيل و پياده و فرزين * بتن واحد آن سپهسالار
سرمهء گر ز نور بىبصرى * بكشى تو به چشم پرزنگار
زاغ و طاوس و مار و مور و مگس * بلبل و قمرى و چكاوك و سار
يك نمايد به چشم احول دو * استر و فيل و گاو و اسب و حمار
گر تو علم اليقين بدست آرى * سوى عين اليقين گشائى بال
پس به خود گوئى و به خود شنوى * لِمَنِ الْمُلْكُ واحد القهار
عشق اگر در دلت فروزد شمع * روز روشن نمايدت شب تار
محو گردى چنان كه از هستى * نشناسى همى سر از دستار
به همين ديده بنگرى ظاهر * صورت خويش را به صورت يار
گر به اين بالوپر كنى پرواز * شاهبازى تو جبرئيل شكار
بعد از اين ما و ساقى و لب حور * بعد از اين ما و يار و بوس و كنار
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة ترجيح بند هاتف اصفهانى 363
مساهمون: گروهى از نويسندگان
صترجيح بند هاتف اصفهانى ٣٦٣