خواهم نمايم هرآينه عمرى بايد و كسى تاب شنيدن نياورد و اگر بشنود و ببيند بانكار برآيد چون از آن واقعات رستم به چهار حال ديگر پيوستم در حال اول مبدا و معاد خود را ديدم و به حقيقت هر جزوى از آن به كلى رسيدم و در حال دوم عالم را ديدم آدمى مجسم و خود را جان آن آدم و در حال سيم ديدم جانى هستم بىجسم و مسمائى بىاسم حال چهارم حاليست وجدانى تا خود عين وجدان نشوى ندانى نه در تقرير درآيد و نه در تحرير قلم اينجا رسيد سر بشكست ناطقه جمله انكسار آمد اى درويش - وقتى به هوش آمدم ديدم به خاك افتادهام و سر به پايه آن تخت نهاده و آن پير روشنضمير فرمود سير عالم دل را كه مىخواستى اين بود اكنون پيام مرا بخلق برسان و از اين بادهشان جرعهء بچشان عرض كردم كه تو كيستى و تو را چه نامست و آن جام كه بر من پيمودهئى از چه مدامست فرمود منم آئينه الف كه بهر الفى فيض خاصم عامست و مدام حقيقتم مدام بجام است و از آن تاريخ تا حال هرچند مىخواهم پيام وى را به خلق برسانم و از آن شراب حقيقت جرعهء به كامشان بچكانم سكر دنيا چنانشان مست كرده و زمام اختيار از دست برده كه هنوز سخن از لب بيرون نيامده و به كنه آن نرسيده رد مىكنند و جرعهء از اين جام ناچشيده به سينهام سنگ ملامت مىزنند گاهى خانهام تاراج مىكنند و گاهى از ديارم اخراج نظم -
به قتلم گاه گرديده مصمم * زمانى با هلاكم گشته توام
گهى خواهند از