غمزهاش ناوكفشان بر آفتاب * از زلالش آب حيوان قطرهء
وز جمالش مهر تابان ذرهء * گيسويش بگشاده دامى از بلا
بسته دست مهر و مه را بر قفا * چين زلفينش ز مشك اندوختن
نافهبخش ناف آهوى ختن * با كمان ابروانش ماه نو
باخته در ناوكافشانى گرو * ناوكى انداخت ناگه بر دلم
از نگاهى ساخت در ره بسلم
. اى درويش نگاه نبود تير جانكاه بود متاع قافله دل را دزد راه بود خانه صبرم تاراج كرد و از ديار قرارم اخراج نه در دل خروشى و نه در سر جوشى مشام هوشم را داروى بيهوشى از آن بيهوشى به هوش آمدم و مانند بلبلان دستان دل بخروش آمدم ديدم گل رفته و بوى مانده و از نرگس سحرآفرين جادوئى مانده گفتم مگر اين جادو را به طلسم اسم بگشايم و در طلب گنج مسمى برآيم چون به جادو نظر كردم ديدم نوشته بود الفى در مكتب دل نشستم الفى و نخواندم غير الف حرفى ناگه از غيب دريچه بر دل وا شد قصر شهر وراء آئينه جهاننما شد الف قديرا ديدم كه هزاران الف بر صفحه رخسارش نون گشته و با قلم معنى الف انفش بر لوح صورت در تحت خود بائى نوشته يعنى آباء علوى منم و امّهات سفلى در تحت منست من مردم و آن زنست همانا كه آبستن است و نتيجه آن نقطهايست كه هزاران خط ازو بوجود آيد و از هر خطى هزاران سطح و از هر