به ناوك دلدوز هجران هدف شد روزى خود انديشه كردم كه كيستى و از كجا آمدهء و به كجا مىروى آمد و رفت بهر چيست بعقل ناقص خود اينقدر معلوم كردم كه نيست بودم هست شدم هست و نيست در دست يكيست نظم
آمدهام در اين جهان تا كه زنى شكر برم * نامدهام كه از جهان قصه برم خبر برم
. قرار دادم كه از در طلب درآمده به علوم پى برم و شكرى كه از آن مقصود حاصل است بلكه از اين نى برم رفتم به دبستانى گرفتم بدست قرآنى صفحهء از صفحه باز كردم و به خواندن آيات آغاز يدم بر صفحه الفى بمعنى يكى به صورت الفى پرسيدم رمز الف چيست گفتند اين نكتهء مخفى است گفتم الفرا نايافته بارا چگونه مىخوانيد و علم علمخوانى نيفراخته معنى قران چه دانيد گفتند به ظاهر مأموريم و از باطن دوريم حاصل از اين معانى الفاظى است و كار ما سربهسر لفّاظى گفتم لفظ صورت معنيست و هيچ صورت بىمعنى نيست معنى گنجست صورت طلسم از مسماست اين اسم باز گفتم اسم بىمسما چهكار آيد بايد رسمى جست كه به كار آيد مدتى پيشهام خواندن اسم بود و انديشهام شكستن طلسم روزى به رهگذرى مىگذشتم ناگه از دور ديدم نزديك راهى فروزنده خورشيدى تابنده ماهى نظم
سروقدّى گلرخى نازكبدن * ياسمن پرورده زير پيرهن
سنبلش بر روى گل افكنده تاب