عزّ جلال وصلت با بنده گفت نجما * من در درون نيايم تا تو برون نيائى « 1 »
امّا اين ضعيف برعكس مىگويد ، موافق كلام اللّه - عزّ و جلّ - و آن آنست كه مىگويد :
تا ضيف « 3 » انوار هستى جلال وصل او در درون بنده پرتو نيندازد ، بنده از قشر هستى خود بيرون نيايد ، كه
« قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً »
. « 4 »
( 84 ) شيخ اين ضعيف مىگويد بيت :
همّتم آنست « 7 » كه خاكى باشم اندر كوى تو * تا بر آنجا مىرود هركس كه آيد سوى تو
گر خلاف اين ز من چيزى ببينى عفو كن * ز آنكه من ديوانه گشتم تا بديدم روى تو « 10 »
يعنى ممكن باشد كه بر خلاف اين افتد ، كه « الجنون فنون » ، همچنان كه حال شبلى بود « 11 » - قدّس اللّه روحه العزيز - ، كه خود را گاه در آب و گاه در آتش مىانداختى ، و گاه از « 12 » بالاهاى بلند نگونسار بشيب مىافگندى [ و گفتى ] : چيست كه من بندگى او را نمىشايم و طاعت من لايق حضرت او نمىافتد ؟ پس اولاتر آنكه من زنده نباشم ! و گاه بودى كه از زفان او مثل اين مىشنيدند كه مىگفت : لو كان أبو يزيد حيّا لأسلم على يد صبياننا ! آن چه بود ، و اين چيست ؟ آن عين نيستى و اين بحر هستى . « 16 »
( 85 ) پس بدان كه نيستى دو است : نيستى در صفات و نيستى در ذات . نيستى « 17 » در صفات همچون حال ذو النّون مصرى - قدّس اللّه روحه العزيز - كه مىگفت : روزى چندين « 19 » نوبت در آينه مىنگرم ، نبايد كه از شومى من روى من سياه شده باشد . اين
هامش
( 1 ) - بحر مضارع
- -
( 3 ) - ضيفN: صفتL- -
( 4 ) - سورهء 17 ( الاسراء ) آيهء 83 / 81
- -
( 7 ) - آنست : ( تا تلفظ نمىشود )
- -
( 10 ) ( 7 الى 10 ) - بحر رسل
- -
( 11 ) - بودN: -L- -
( 12 ) - كه خود را گاهN: گاه خود راL- -
( 16 ) - هستىN: نيستىL- -
( 17 ) - استL: + يكىN- - وL: + ديگرN- -
( 19 ) - چندينL: چندN