مرغ پرورش داده باشند ؛ چون پرورش تمام نيافته باشد ، لا بدّ از مقام بيضگى بيفتاده باشد و به مرغى نرسيده ، لاجرم هرگز ممكن نشود كه وى را بصلاح باز توان آورد .
( 81 ) الهى ، همه را ازين خلل و زلل نگاهدار ، و اين بلا را بر جان اين بيچارگان مگمار ! كه دوستان تو دوست مىدارند كه ترا دوست دارند ؛ اگر تو خودشان « 4 » دوست ندارى ، روا باشد ، كه حسن تو عين احسانست . بيت :
گر خسته دلم بغم سپارى رسدت * ور « 6 » بر جانم بلا گمارى رسدت
اينت نرسد كه گوئيم دوست مدار * ليكن اگرم دوست ندارى رسدت « 7 »
الهى ، اين در حضرت بارفعت تو بطريق عجز عرضه مىافتد : اگر نه اين تشريف از « 8 » حضرت جلّت تو بدين ضعيف رسيده است ، آنگاه حبيب تو تسلّى دل را « 9 » اين گفته كه « من أحبّ لقاء اللّه أحبّ اللّه لقاءه » !
( 82 ) امّا اين خذلان و نقصان جز گذشتگان « 11 » از صفت بشريّت و فروماندگان در انوار روحانيّت را نيفتد . و اينجا كه اين مقامست ، اگر هزار سال بازماند و قدم رياضت و مجاهدت بر كار كند ، جز تحيّر و تحسّر چيزى ديگر نبيند ؛ پس طوطى زفان سالك در قفص دهان اين آواز بركشد بيت :
آنجا كه توئى به پا و سر نتوان رفت * ور « 15 » مرغ شوى ببال و پر نتوان رفت
از عقل برون آى اگر جان دارى * كين راه بعقل مختصر نتوان رفت « 16 »
زيراكه اينجا قدم در هستى خود مىزند ، و ما را راه بر نيستى است .
( 83 ) و لا شكّ هستى بنده غير هستى حقّ باشد ؛ چون غير حقّ باشد ، ناچار دوگانگى لازم آيد ، و دوگانگى را بيگانگى او - جلّ جلاله - راه نيست ؛ چنانكه شيخ نجم الدّين رازى مىگويد - قدّس اللّه روحه العزيز -
هامش
( 4 ) - خودشانL: ايشان راN- -
( 6 ) - ورN: گرL- -
( 7 ) ( 6 ، 7 ) - رباعى
- -
( 8 ) - اينL: -N- - توL: + اينN- -
( 9 ) - تسلى دل راL: جهت تسلى دلN- -
( 11 ) - جز گذشتگانL: -N- -
( 15 ) - ورN: گرL- -
( 16 ) ( 15 ، 16 ) رباعى .