منافى طريقت باشد ، بكلّى از وى منتفى شود ، و هر خاطرى كه حقّى باشد ، آن با وى باقى ماند . بيت :
زحمت غوغا به شهر بيش نبينى * چون عَلَم پادشا به شهر درآيد « 3 »
( 87 ) بعد ازين آن قدم لامكانى كه گفتهايم بواسطهء جذبهء ربّانى بركار شود . امّا پيش از يافت اين قدم ، اگرچه نفس سالك بمقام مطمئنّگى رسيده باشد ، ليكن چون پرگار پاى در مركز هستى خود نهاده باشد ، و چندان كه بر سر مىگردد ، پى از وى بيرون نمىشود . پس در آن وقت سالك صادق را با دمى سرد و رخى زرد از سينهء پردرد اين جوش برآيد كه بيت :
در كوى تو معروفم و از روى تو محروم * گرگ دهن آلودهء « 10 » يوسف ندريده
بس در طلبت كوشش بىفايده كرديم « 11 » * چون طفل دوان در پى « 12 » گنجشك پريده
ميلت بچه ماند بخراميدن طاوس * غمزت « 14 » بنگه كردن آهوى رميده
گر پاى برون مىنهم از خطّهء شيراز * ره نيست « 15 » به پيرامن من حلقه كشيده « 16 »
مگر به الطاف عنايت ربوبيّت باد جذبات از حضرت الوهيّت اين ندا به گوش سالك رساند و شاهباز روح را بصفير « ارجعى » به حضرت خود باز خواند كه
« يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً »
« 18 » ، يعنى اى نفس
هامش
( 3 ) - غوغا به شهرN: غوغاى شهرL- - درآيدL: درآمدN- - بحر منسرح
- -
( 10 ) - آلودهL: + وN- -
( 11 ) - كرديمL: كردمN- -
( 12 ) - در پىL: از پىN- -
( 14 ) - غمزتL: غمزهN- -
( 15 ) - نيستN: نيزL- -
( 16 ) ( 9 الى 16 ) - بحر هزج
- -
( 18 ) ( 18 ، 19 ) ، ص 52 ، 2 ) - سورهء 89 ( الفجر ) آيات 27 - 30