تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاشف الأسرار ( فارسى ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
منافى طريقت باشد ، بكلّى از وى منتفى شود ، و هر خاطرى كه حقّى باشد ، آن با وى باقى ماند . بيت :
زحمت غوغا به شهر بيش نبينى * چون عَلَم پادشا به شهر درآيد « 3 »
( 87 ) بعد ازين آن قدم لامكانى كه گفته‌ايم بواسطهء جذبهء ربّانى بركار شود . امّا پيش از يافت اين قدم ، اگرچه نفس سالك بمقام مطمئنّگى رسيده باشد ، ليكن چون پرگار پاى در مركز هستى خود نهاده باشد ، و چندان كه بر سر مىگردد ، پى از وى بيرون نمىشود . پس در آن وقت سالك صادق را با دمى سرد و رخى زرد از سينهء پردرد اين جوش برآيد كه بيت :
در كوى تو معروفم و از روى تو محروم * گرگ دهن آلودهء « 10 » يوسف ندريده بس در طلبت كوشش بىفايده كرديم « 11 » * چون طفل دوان در پى « 12 » گنجشك پريده ميلت بچه ماند بخراميدن طاوس * غمزت « 14 » بنگه كردن آهوى رميده گر پاى برون مىنهم از خطّهء شيراز * ره نيست « 15 » به پيرامن من حلقه كشيده « 16 »
مگر به الطاف عنايت ربوبيّت باد جذبات از حضرت الوهيّت اين ندا به گوش سالك رساند و شاه‌باز روح را بصفير « ارجعى » به حضرت خود باز خواند كه
« يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً »
« 18 » ، يعنى اى نفس
هامش
( 3 ) - غوغا به شهرN: غوغاى شهرL- - درآيدL: درآمدN- - بحر منسرح - - ( 10 ) - آلودهL: + وN- - ( 11 ) - كرديمL: كردمN- - ( 12 ) - در پىL: از پىN- - ( 14 ) - غمزتL: غمزهN- - ( 15 ) - نيستN: نيزL- - ( 16 ) ( 9 الى 16 ) - بحر هزج - - ( 18 ) ( 18 ، 19 ) ، ص 52 ، 2 ) - سورهء 89 ( الفجر ) آيات 27 - 30