تا ز نامش خوب و فرخنده شوى * همچو مهر و ماه رخشنده شوى
هرچه گويم من به نام پاك او * نور گيرد زان سخن « 1 » سفل و علو
33 جانهاى مرده دل زنده شوند * در بهشت خلد پاينده شوند
مردگان را نام حق بخشد حيات * آن حياتى كز پيش نبود ممات
هركه شد بر نام حق عاشق ز جان * صادق و بيدار باشد در جهان
36 وانكه نبود عاشق او بر نام حق * ماند او محروم از انعام حق
غير نام حق مجو چيزى دگر * تا ببينى بىحجابش اى پسر
بينى از نامش جهان روح را * آشكارا فاتح و مفتوح را
39 چونكه حق از نام خود نبود جدا * دايماً مىجوى در نامش ورا
تا رسى از نام حق در حق يقين * از دل و جان نام حق را مىگزين
چونكه نامش حصن جان تو شود * هر دو عالم دان كه آن تو شود
42 هم شود در تو روان نورى كزان * زنده مانى در دو عالم جاودان
بينى اندر نام حق را بىغلط * آنچنانكه آب را در بحر و شط
نى كه دانا زير هر لفظى عيان * بيند او چون بنگرد معنى آن
45 ليك نادان را از آن لفظ گزين * ره نباشد جانب معنى يقين
لفظ را خواند نبيند اندر آن * تحت هر لفظى چه علم است و بيان
عكس او دانا ببيند در زمان * چونكه خواند حرفها معنى آن
48 همچنين در نام حق مرد خدا * بيند اندر عين نام اللّه را
ذكر از مذكور چون نامد جدا * پس تو اندر ذكر بين مذكور را
آنچنانكه بينى اندر جسم جان * بين مسمى را ز اسم حق چنان
51 اسم چون جسم و مسمى اندرو * همچو ظرفى كان بود پرآب جو
ليك اسماى دگر نبود چنين * كى خورى از نام تين « 2 » تين اى متين « 3 »
نام گندم باشد از گندم جدا * كى ز نام نان شوى سير اى گدا
54 جمله اسما غير اسماى خدا * از مسمى دور باشند و جدا
پس بود مخصوص نام حق بدين * غير نام حق نباشد اينچنين
هست اين مخصوص در نام خدا * گرچه نبود هيچ شىء از حق جدا
57 جمله عالم دانهاى در كف حق * هست ازو شد زو همىگيرد سبق
هامش
( 1 ) - مج : در زمان
( 2 ) - تين : انجير
( 3 ) - مج : گزين