آن عظيمى كه چو نور او بتافت * كوه طور از هيبتش بر خود شكافت
6 ذرهذره گشت آن هستى كوه * چون برو زد تاب نور باشكوه
آن لطيفى كه گل سرخش چو ديد * از خجالت پيرهن بر خود دريد
آن كريمى كه كرمهاى جهان * قطرهاى باشد از آن بحر نهان
9 آن حليمى كه ز حلم او چنين * گشت هر مجرم قرين با اهل دين
داد مجرم را ز حلم خود چنان * تا كه شد همخوان و يار صالحان
از حليمى و ز لطفش مجرمان * مىكنند اين جرمها را در جهان
12 ورنه خود در حال ، مجرم سوختى * جرمها را از كجا اندوختى
كى توانستى به عالم كرد جرم * چون رسيدى در پى هر جرم غرم « 1 »
مجرمان را حلم او آمد سند * تا كه حلمش شد پناه نيك و بد
15 حلم حق را نيست پايان اى سليم * همچنين مىگوى از جان كاى عليم
آن عليمى كز علومش قطرهاى * سوى ما آمد چو از خور ذرهاى
گفت أوتيتم من العلم قليل « 2 » * در كلام پاك خود رب جليل
18 همچنين از جمله اوصافش به ما * از حليمى وز رحيمى وز سخا
هم ز سمع و از بصر وز لطف و قهر * قطرهاى داد او به ما زان بحر بهر
جمله اوصاف خدا در آدمى است * بيند اين را آنكه جانش آن دمى است
21 گر بگويم جمله را گردد دراز * كردم از تطويل آن من احتراز
تا نگردد فوت اسرار دگر * عاقلان را هست كافى اين قدر
زانكه عاقل ز اندكى بسيار را * داند از يك مشت پرانبار را « 3 »
24 طالب انبار گردد او ز جان * تا رسد از سعى بسيار اندر آن
سعى در راه خدا شد بندگى * تا رسى زان بندگى در زندگى
گر به طاعت عقل خود را پرورى * كل شوى از عقل جزوى بگذرى
27 نقص تو يابد ز داد حق كمال * چشم تو گردد منور زان جمال
طاعت و ذكر خدا بينا كند * سينهها را صاف چون سينا كند
ذكر حق كن نام حق بر روز و شب * تا ترا جنت رسد بىشك ز رب
30 زانكه حق از نام خود نبود جدا * پس رو از جان نام حق گو دايما
هامش
( 1 ) - غرم : تاوان ، جريمه ، زيان ، ضرر ، مشقت
( 2 ) - س 17 ( اسرا ) ى 85
( 3 ) - مج : داند از يك پرانبار را ، يادآور : مشت نمونه خروار