تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 5

مساهمون:

ص٥
آن عظيمى كه چو نور او بتافت * كوه طور از هيبتش بر خود شكافت 6 ذره‌ذره گشت آن هستى كوه * چون برو زد تاب نور باشكوه آن لطيفى كه گل سرخش چو ديد * از خجالت پيرهن بر خود دريد آن كريمى كه كرمهاى جهان * قطره‌اى باشد از آن بحر نهان 9 آن حليمى كه ز حلم او چنين * گشت هر مجرم قرين با اهل دين داد مجرم را ز حلم خود چنان * تا كه شد همخوان و يار صالحان از حليمى و ز لطفش مجرمان * مىكنند اين جرم‌ها را در جهان 12 ورنه خود در حال ، مجرم سوختى * جرم‌ها را از كجا اندوختى كى توانستى به عالم كرد جرم * چون رسيدى در پى هر جرم غرم « 1 » مجرمان را حلم او آمد سند * تا كه حلمش شد پناه نيك و بد 15 حلم حق را نيست پايان اى سليم * همچنين مىگوى از جان كاى عليم آن عليمى كز علومش قطره‌اى * سوى ما آمد چو از خور ذره‌اى گفت أوتيتم من العلم قليل « 2 » * در كلام پاك خود رب جليل 18 همچنين از جمله اوصافش به ما * از حليمى وز رحيمى وز سخا هم ز سمع و از بصر وز لطف و قهر * قطره‌اى داد او به ما زان بحر بهر جمله اوصاف خدا در آدمى است * بيند اين را آنكه جانش آن دمى است 21 گر بگويم جمله را گردد دراز * كردم از تطويل آن من احتراز تا نگردد فوت اسرار دگر * عاقلان را هست كافى اين قدر زانكه عاقل ز اندكى بسيار را * داند از يك مشت پرانبار را « 3 » 24 طالب انبار گردد او ز جان * تا رسد از سعى بسيار اندر آن سعى در راه خدا شد بندگى * تا رسى زان بندگى در زندگى گر به طاعت عقل خود را پرورى * كل شوى از عقل جزوى بگذرى 27 نقص تو يابد ز داد حق كمال * چشم تو گردد منور زان جمال طاعت و ذكر خدا بينا كند * سينه‌ها را صاف چون سينا كند ذكر حق كن نام حق بر روز و شب * تا ترا جنت رسد بىشك ز رب 30 زانكه حق از نام خود نبود جدا * پس رو از جان نام حق گو دايما
هامش
( 1 ) - غرم : تاوان ، جريمه ، زيان ، ضرر ، مشقت ( 2 ) - س 17 ( اسرا ) ى 85 ( 3 ) - مج : داند از يك پرانبار را ، يادآور : مشت نمونه خروار