تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
5 - 12 - 13 - 15
الا ، قد طال عهدى بالوصال * و ما لي الصبر عن ذاك الجمال
به وصلم دست گير ، اى دوست ، آخر * به زير پاى هجرم چند مالى ؟
يضيق من الفراق نطاق قلبى * و يشتاق الفؤاد الى الوصال
4160
چه خوش باشد كه پيش از مرگ بينم ! * نشسته با تو يكدم جاى خالى
فراقك لا يفارقنى زمانا * فما لي للجهر مولائى و مالى
دلا ، درمان مجو ، با درد خو كن * بجاى وصل هجرانست ، حالى
اما ترثى لمكتئب حزين * يان من النوى طول الليالى
دلا ، اميدوار وصل مىباش * ز درد هجر آخر چند نالى ؟
4165
زمانا كنت لا ارضى بوصل * فصرت الآن ارضى بالخيال
بدل نزديكى ، ارچه دورى از چشم * دلم را چون هميشه در خيالى
احن اليك و العبرات تجرى * كما حق العطاش الى الزلال
عراقى ، تا به خود مىجويى او را * يقين مىدان كه دربند محالى
1 - 5 - 12 - 13 - 15
گر به رخسار تو ، اى دوست ، نظر داشتمى * نظر از روى خوشت بهر چه برداشتمى ؟
4170
چون من بىخبر از دوست دهندم خبرى * بارى ، از بىخبرى كاش خبر داشتمى !
در ميان آمد مى چون سر زلفت با تو * از سر زلف تو گر هيچ كمر داشتمى
گر ندادى جگرم وعدهء وصلت هر دم * كى دل و ديده پر از خون جگر داشتمى ؟
گفتيم : صبر كن ، از صبر برآيد كارت * كردمى صبر ز روى تو ، اگر داشتمى
خود كجا آمدى اندر نظرم آب روان ؟ * گر ز خاك در تو كحل بصر داشتمى
4175
دل گم‌گشتهء خود بار دگر يافتمى * بر سر كوى تو گر هيچ گذر داشتمى
گر ز روى و لب تو هيچ نصيبم بودى * بهر بيمارى دل گل بشكر داشتمى
كردمى بر سر كويت گهرافشانيها * بجز از اشك اگر هيچ گهر داشتمى