بده جامى ، كه اندر وى ببينم * جمال دوستان هموثاقى
جرعت من التفرق كل يوم * و اجريت الدموع من المآقى
بنال ، اى دل ، ز درد و غم كه پيوست * گرفتار غم و درد فراقى
الا يا اهل العراق ، تحذ قلبى * اليكم و اشتمل من اشتياقى
عراقى ، خوش به موى و زار بگرى * كه در هندوستان از جفت طاقى
4100 1 - 5 - 12 - 13
آن جام طربفزاى ساقى * بنمود مرا لقاى ساقى
در حال چو جام سجده بردم * پيش رخ جانفزاى ساقى
ننهاده هنوز چون پياله * لب بر لب دلگشاى ساقى
ترسم كه كند خرابيى باز * چشم خوش دلرباى ساقى
پيوسته چو جام در دل آتش * در سر هوس و هواى ساقى
4105
با چشم پرآب چون قنينه * جان مىدهم از براى ساقى
باشد چو پياله غرقه در خون * چشمى كه شد آشناى ساقى
عمريست كه مىزنم در دل * يعنى كه در سراى ساقى
باشد كه رسد به گوش جانم * از ميكده مرحباى ساقى
آيينهء سينه زنگ غم خورد * كو صيقل غمزداى ساقى ؟
4110
تا بستاند مرا ز من باز * اينست خود اقتضاى ساقى
باشد كه شود دل عراقى * چون جام جهاننماى ساقى
1 - 5 - 12 - 13 - 14 - 15
جانا ، ز منت ملال تا كى ؟ * مولاى توام ، دلال تا كى ؟ « 1 »
از حسن تو بازمانده تا چند ؟ * بر صبر من احتمال تا كى ؟
هامش
( 1 ) در 12 اين غزل دو بار نوشته شده است