ور بىخبرى ز دين ، عراقى * زنار بجاى طيلسان كو ؟
5 - 12 - 13 - 16
مانا دميد بوى گلستان صبحگاه * كاو از داد مرغ خوشالحان صبحگاه
خوشنغمهايست نغمهء مرغان صبحدم * خوش نعرهايست نعرهء مستان صبحگاه
3740
وقتى خوشست و مرغ دل ار نغمهاى زند * زيبد ، كه باز شد در بستان صبحگاه
از صد نسيم گلشن فردوس خوشترست * بادى كه مىوزد ز گلستان صبحگاه
در خلد هر چه نسيه ترا وعده دادهاند * نقدست اين دم آنهمه بر خوان صبحگاه
خوش مجلسيست : درد نديم و دريغ يار * غم ميزبان و ما همه مهمان صبحگاه
جانا ، بخور ساز درين بزم ، تا مگر * خوشبو كند بخور تو ايوان صبحگاه
3745
تا ز آتش فراق دل عاشقى نسوخت * خوشبو نشد نسيم گلستان صبحگاه
خواهى چو صبح سر ز گريبان برآورى * كوته مكن دو دست ز دامان صبحگاه
باشد كه قلب ناسرهء تو سره شود * مىسنج نقد خويش به ميزان صبحگاه
دامان صبح گير ، مگر سر برآورد * صبح اميد تو ز گريبان صبحگاه
چون دانهاى ، دل تو كه چون جو ز غم شدست * انداز پيش مرغ خوشالحان صبحگاه
3750
شب خفته ماند بخت عراقى ، از آن سبب * محروم شد ز روح فراوان صبحگاه
1 - 5 - 12 - 13 - 15
اى جمالت برقع از رخ ناگهان انداخته * عالمى در شور و شورى در جهان انداخته
عشق رويت رستخيزى از زمين انگيخته * آرزويت غلغلى در آسمان انداخته
چشم بد از تاب رويت آتشى افروخته * چون سپندى جان مشتاقان در آن انداخته
روى بنموده جمالت ، باز پنهان كرده رخ * در دل بيچارگان شور و فغان انداخته
3755
ديدن رويت ، كه ديرينه تمناى دلست * آرزويى در دل اين ناتوان انداخته
چند باشد بيدلى در آرزوى روى تو ؟ * بر سر كوى تو سر بر آستان انداخته
بىتو عمرم شد ، دريغا ! او چه حاصل از دريغ ؟ * چون نيايد باز تير از كمان انداخته