تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
چو خدنگ غمزهء او دل و جان و سينه خورده * پس ازين دگر چه بازم بسر خدنگ او من ؟
ز غمش دو ديده خون گشت و نديد رنگ او چشم * نچشيده طعم شكر ز دهان تنگ او من
دل و دين بباد دادم به اميد آنكه يابم * خبرى ز بوى زلفش ، اثرى ز رنگ او من
چو نهنگ بحر عشقش دو جهان بدم فروبرد * بچه حيله جان برآرم ز دم نهنگ او من ؟
3625
لب او چو شكر آمد ، غم عشق او شرنگى * بخورم ببوى لعلش ، چو شكر شرنگ او من
بعتاب گفت : عراقى ، سر صلح تو ندارم * همه عمر صلح كردم بعتاب و جنگ او من
1 - 5 - 12 - 13 - 15
بپرس از دلم آخر ، چه دل ؟ كه قطرهء خون * كه بىتو زار چنان شد كه : من نگويم چون ؟
ببين كه پيش تو در خاك چون همىغلتد ؟ * چنان كه هر كه ببيند برو بگريد خون
بمانده بىرخ زيباى خويش دشمن كام * فتاده خوار و خجل در كف زمانه زبون
3630
نه پاى آنكه ز پيش زمانه بگريزد * نه روى آنكه ز دست بلا شود بيرون
كنون چه چاره ؟ كه كار دلم ز چاره گذشت * گذشت آب چو از سر ، چه سود چاره كنون ؟
طبيب دست كشيد از علاج درد دلم * چه سود درد دلم را علاج با معجون ؟
علاج درد عراقى بجز تو كس نكند * تويى كه زنده كنى مرده را بكن فيكون
1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
چو دل ز دايرهء عقل بىتو شد بيرون * مپرس از دلم آخر كه : چون شد آن مجنون ؟
3635
دلم ، كه از سر سودا بهر درى مىشد * چو حلقه بين كه بمانده است بر در تو كنون
كسى كه خاك درت دوست‌تر ز جان دارد * چگونه جاى دگر باشدش قرار و سكون ؟